پس از نوشیدن رانی خنک و سرو ناهار در اتوبوس ، مسیر سه ساعته کاظمین تا نجف اشرف فرصت خوبی می شود  که با همسفرانمان بیشتر آشنا شویم . اتوبوس ما یعنی همان گروه 13 به مدیریت آقای محسن خانی زاده و به امامت حاج صادق احسانبخش برادر حامد است که فکر اصلی این سفر با اوست .

در گروه ما کسانی چون هابیل و همسرش ، آقا سید سعید حسن پور و احتمالاً مادرش (چون خودش ظاهراً عزب اوغلی است!) ، آقای رحیمی و خانم و دخترش ( که خودش را نخود هر آش می کند و البته زحمت فیلمبرداری از سفر با اوست)، آقا جواد یا همان حاج سالار ، آقای سعیدی فر و همسرش که هر دو از دزفول آمده اند و هر دو وبلاگ نویس هستند و البته برای کوثر کوچولویشان هم وبلاگ ِ "نی نی شاهد" را راه اندازی کرده اند و چند خانوم دیگر که همه وبلاگ نویس و فعال شبکه های اجتماعی هستند اما من نمی شناسمشان .

دو دختر خانومی که در صندلی کناری ما نشسته اند به من و عمه خانوم مغز پسته و بادوم و قیسی و ... تعارف می کنند . بر می داریم . سر صحبت باز می شود در حالی که آنها مرا می شناسند و من نه ! یکی شان می گوید : آقای دژاکام ! من زیتون هستم . از اسم زیتون یادم می آید که در گودر کسی با این نام را در فالوئرهایم دارم . خوشحال می شوم . از خانوم کنار دستی اش می پرسم که توضیح می دهد : من راحیل هستم ؛ راحیل ِ گودر. می گویم : اسم دختر من هم راحیل است و توضیح می دهد که خیلی ها به همین دلیل فکر می کرده اند که من دختر شما هستم ! 

حاج صادق احسانبخش هم از آن روحانیان جوان خوش سفری است که از بودن با او لذت می بری . نه فقط به خاطر اخلاق خوبی که دارد بلکه برای اطلاعات خوبی که در هر مسیر از زیارتگاه مقصد به ما می دهد و روضه مختصری که می خواند و ما با روضه او و دیدن گنبد و گلدسته حرم امیر المؤمنین "ع" مسیر سه ساعته را به پایان می رسانیم .

اتوبوسها در عراق حق ورود به مرکز شهرها را ندارند و به همین دلیل یا در توقفگاههای خارج شهر می ایستند یا با فاصله ای از مرکز شهر مسافرانشان را پیاده می کنند. البته در نجف ، با فاصله ای نه خیلی زیاد تقریباً یک بار دور حرم مولا می گردیم تا راننده در جایی نه چندان دور بایستد . باید چمدانها را هم از اتوبوس بر داریم و تا محل هتل ببریم . اما اینجا نوجوانانی ژنده پوش با گاریهای چوبیی که به آن "عَرَیانه" می گویند خودشان را به پای اتوبوسها می رسانند و با فریاد و سر و صدا از مسافران می خواهند که بارهایشان را با گاری آنها ببرند.

آقای خانی زاده که شاید سی اُمین باری است که در کسوت مدیر کاروان مشرف می شود، قیمت می پرسد و با پنج تا از این نوجوانان به قیمت هر گاری یک هزار تومان به توافق می رسد و جالب اینجاست که هر کدام از این عربانه ها ، باری به اندازه یک وانت ( با کمی اغراق البته ) را حمل می کنند . خانی زاده اسم هتل را به آنها می گوید و آنها در میان داد و فریاد خودشان و رقبای نوجوانشان بارها را جلو جلو به سمت مقصد می برند و ما پیاده راه را طی می کنیم . البته اصرارهای آقای خانی زاده به خانومها برای اینکه می توانید سه چهار تا سه چهار  تا سوار این گاریها شوید تا شما را بدون زحمت به هتل ببرند بی فایده می ماند و کسی مشتری دیگر گاریها نمی شود .

هتل ما "المباهله" نام دارد که فاصله آن با حرم چیزی حدود  یک کیلومتر است . در ذهنم موقعیت جغرافیایی آن را به نسبت بار قبل که در شارع الرسول بودیم مقایسه می کنم و نمی توانم تطبیق بدهم که در کجای آن خیابان هستیم ، اما مطمئنم که اگر به حرم بروم می توانم منزلگاه قبلی را پیدا کنم .

هتل مباهله انصافاً آبرومند است . مدت زیادی طول نمی کشد که در لابی آن تجمع می کنیم و مرد سرخابی پوش گروه 13 خیلی زود در قسمت پذیرش ، تعداد اطاقها را با مسافران خودش تطبیق می دهد و اول از همه کلید اطاق شماره 313 را به من می دهد تا در آنجا مستقر شویم .بعد هم به هر کس یک کارت هتل را می‌دهد تا در داخل گردن آویزمان بگذاریم تا در صورت گم شدن یا وقوع احتمالی حادثه ، بتوانیم با بتوانند پیدایمان کنند.  سپس بلند اعلام می کند که هر کس طلایی ، جواهری ، چیز قیمتیی دارد تحویل بدهد و رسید بگیرد تا خیالش راحت باشد . حامد هم یک سخنرانی کوتاه مدت می کند و می گوید ساعت ده امشب به حرم می رویم و ساعت ده صبح فردا هم با هماهنگیهای به عمل آمده با مسئولان حرم حضرت امیر "ع" ، دیداری از بخشهای مختلف حرم - بخصوص بخشهایی که کسی را راه نمی دهند و بخشهایی که دارند بازسازی می کنند -داریم و استثنائاً به ما اجازه داده اند که دوربین و تعدادی تلفن همراه هم داخل ببریم . بعد اضافه می کند که بعد از بازدید و زیارت و نماز هم ، ساعت 5/12 به مهمانسرای حضرت می رویم و ناهار را مهمان آقا هستیم . کسانی هم که دوست ندارند در بازدید فرهنگی باشند و می خواهند به زیارت بپردازند سر ساعت جلوی در مهمانسرای حضرت در مقابل باب القبله باشند.

من معطل ساعت ده امشب نمی شوم و فوراً غسل زیارت می کنم و با عمه خانوم به سمت حرم می رویم تا به نماز مغرب و عشا برسیم . اذان می گویند که جلوی در حرم مولا رسیده ایم در حالی که تابلوی سبز بالای سر در ورودی دلهامان را تکان می دهد :

السلام علیک یا اباالحسن یا اخا رسول الله ...

یکشنبه ۳٠ امرداد ۱۳٩٠ساعت ٥:۳٧ ‎ب.ظ توسط تقی دژاکام نظرات ()

اشاره : راستش حسین نخلی که گفت مشغول نوشتن  سفرنامه است خیلی خوشحال شدم و وقتی توضیح داد وبلاگش مدتهاست فعال نیست خودم پیشنهاد کردم تو بنویس من با افتخار آن را به نام خودت در آب و آتش می گذارم .

کمی نگران طولانی بودن متن بود که به او گفتم این دیگر به شما مربوط نیست !

سفرنامه انصافاً بسیار دلنشین و جذاب است بخصوص که نویسنده بیشتر به حواشی پرداخته است تا به متون و همین باعث شده است که شما بی دغدغه طولانی بودن آن ، تا آخر سفرنامه را یکسره بخوانید و خسته نشوید .

طبیعتاً کامنتهای ذیل این سفرنامه متعلق به صاحب اصلی آن یعنی حاج کربلایی حسین نخلی است .

دعا کنید که یک بار دیگر توفیق همسفری با چنین خوبانی نصیبم شود . از شما که چیزی کم نمی شود ؛ می شود !؟

تقی دژاکام

***

 

تصادف شیرین داوود غیرتی با حامد احسان‌بخش

ماه محرمی که گذشت با کاروانی از کاشان به عتبات مشرف شدم. در سفر با داوود غیرتی که زمانی برای خودش در کاشان قلچماق بود و الان یلی شناخته می‌شود، آشنا شدم و مباحث اعتقادی فراوانی با هم مطرح کردیم و نهایتا دوستان خوبی شدیم.

... و اما ربطش به ماجرا و طلبیده شدن من؛ داوود غیرتی به صورت کاملا تصادفی مسیر قم - تهران را با حامد احسان بخش(مسئول برگزاری اردوی کربلا) طی میکند و از خاطراتش میگوید و نامی هم از من برده میشود و از قرار دوست مشترک داوود و حامد از آب در می آیم. حامد هم همان وقت با من تماسی ناموفق میگیرد تا جریان سفر بلاگ تا کربلایی‌ها را بگوید. بعدا هم در چت گوگل میگوید: کربلا نمی آیی؟!

 بهش جواب رد میدهم. اما از آنجایی که حیاء رزق را از بین میبرد و من به پررویی معتقد و مقید هستم به حامد میگویم اگر من را مجانی با خودتان ببرید میتوانم آنجا برنامه های فرهنگی مناسبی را برای گروه فراهم کنم که پیشنهاد من در کمال ناباوری مورد استقبال حامد قرار میگیرد.

 

طرح زیارتی از شعبان تا شعبان!

سال 82 به محض سقوط رژیم صدام، در فاصله زمانی کمتر از یک سال، سه بار به زیارت عتبات عالیات مشرف شدم که بسیار دلچسب بود. از شوهرخواهرم شنیدم که به استناد روایتی نقل میکرد؛ هرکسی در یک سال سه بار به زیارت امام حسین علیه السلام مشرف شود دیگر هیچ وقت فقیر نمی شود... و واقعا هم تا الان یادم نمی آید بعد از آن سفرها بی پول شده باشم. بعد از سال 82 هم همیشه یک سال سه سفره را آرزو میکردم.

بعد از صحبت با حامد گذرنامه را که چک کردم و دیدم اگر در تاریخ مقرر به عراق مشرف شوم و برگردم در محدوده همان یک سال هستم و امسال هم از شعبان تا شعبان می شود سه سفر. یکی از ویژگیهای این سفرها هم این بود که هر سه تای آنها مجانی از آب در آمدند.

 

 حالا کجا برویم بازدید؟

بلافاصله با دوستم سید محمود مرعشی تماس گرفتم و ماجرا را براش تعریف کردم که "قراره برنامه فوق العاده برای سفر داشته باشیم، زود تند سریع لیست بده که کجاها میشه رفت." سید محمود سریع با پسر خاله اش که تازه از عراق برای زیارت به ایران آمده بود مشورتی کرد و سه نفری لیستی تقریبا کامل فراهم کردیم؛ برای نجف سه جا و برای کربلا دو جا برای بازدید هماهنگ شد.

 

مثلا غافلگیر کننده!

غیر از حامد و سالار که از بچه های هماهنگ کننده برنامه بودند تقریبا هیچ کس دیگری از آمدن من خبر نداشت، محمدحسن (نمک) تقریبا هر روز اصرار میکرد که "حسین پاشو بیا خوش میگذره." و من که تقریبا کارم برای رفتن درست شده بود صرفا برای اذیت کردنش نمیگفتم که می آیم تا وقتی در فرودگاه با چشمان بهت زده محمدحسن و همسرش مواجه شدم  و تقریبا راضی از اینکه کارم نتیجه داد :دی

 

کربلا نه؛ عراق!

برای رفتن به هر دری زدم و نشد که تنهایی تا فرودگاه نروم! حتی حامد گفت قرار است با کل خانواده بروند و برای من جایی نیست! ناامید از همه جا لباس‌هایم را جمع و جور و عزم تنهایی رفتن کردم. داشتم از خانواده خداحافظی میکردم که زنگ موبایل به صدا در آمد! حامد بود. گفت من و مادرم تنهایی میرویم و اگر می آیی که هماهنگ کن.

من هم از خدا خواسته که رفتنم از ساعت 12 به یک و نیم بعد از نیمه شب تبدیل شده بود، سریع با تاکسی سرویس 1829 تماس گرفتم و یک تاکسی دربست تا فرودگاه امام خمینی (ره) برای ساعت یک و نیم رزرو کردم.

زمان حرکت راننده پرسید: کجا انشالله؟

گفتم: عراق!

حس کردم جا خورد و فهمیدم که مشکل کجاست.

گفتم: میریم کربلا برادر، اما وقتی میگیم کربلا، حس میکنم در حق بقیه ائمه جفا میشه، بخاطر همین من میگم عراق.

لبخندی زد و گفت:  پرواز کجا میشینه؟

 گفتم بغداد!

اخم‌هاش تو هم رفت.

گفتم: اخوی! حق داری. منم وقتی میشنوم بغداد ناخودآگاه خاطره هشت سال جنگ تحمیلی تداعی میشه. اما این بغداد دیگه اون بغداد نیست...

و این گفتگو به لبخندی ختم شد.

شکر خدا بدون هیچ دردسری مسیر قم- تهران را با حامد و خانم والده اش طی کردیم که البته هرچه از مهربانیهای مادر حامد در سفر تعریف کنم، کم گفتم :)

 

فروگاه امام خمینی "ره" و جمعیتی متفاوت!

در بدو ورود به سالن احساس غربت عجیبی به‌م دست داد چون تقریبا هیچ کدام از کسانی که منتظر ایستاده بودند را نمیشناختم.  اما کم کم در جمع کسانی قرار گرفتم که بواسطه دوستی های قدیمی می شناختمشان. سید احمد موسوی، محمد دهقانی  و... دوستانی که در سفر جنوب امسال شناخت پیدا کرده بودم مثل نمک و خانمش، حاج محمد، سالار، سید سعید و تعدادی از خانمها و همچنین دوستان گودری که فقط عکسی از آنها را در ذهن داشتم مثل آقای دژاکام و هابیل! و البته کم کم با دوستان جدیدی هم آشنا شدم که تک تک آنها همسفرهای خیلی خوبی بودند.

در بدو آشنایی با جناب دژاکام هم فهمیدم که احتمالا با ایشان همرزم دوران جنگ بوده ایم! بخاطر اینکه ایشان من را بسیار آشنای ذهنشان یافته بودند و یادشان نمی آمد که کجا همدیگر را دیدیم! که خود این قصه مفصل دارد.

در سالن که قدم میزدیم، به دوستم سید احمد گفتم: هر کسی که رد شد، ریش داشت و چادر پوشیده بود مطمئن باش که متعلق به گروه ماست و قصد عزیمت به عراق رو داره... از بس که وضع حجاب و تیپ ها متفاوت بود!

 

خانی زاده، توانا، الفت؛ سه مدیر متفاوت برای سه کاروان

گروه 108 نفره ما به سه کاروان تقسیم شده و برای هر کاروان یک مدیر مشخص شده بود. گروه اول، گروه آقای خانی زاده، گروه دوم آقای توانا و مدیریت گروه سوم که من نیز در همین گروه بودم به عهده آقای الفت مهربان و دوست داشتنی بود. البته بقیه مدیران هم همین صفات را داشتند، اما الفت چیز دیگری بود. (می تونید از همه بپرسید. فقط من نمی گم. ;)

 

 پریدن با دلی آرام...

اولین بار بود که هوایی به عتبات مشرف می شدم. با اینکه خبرهای سقوط هواپیما در کشور ما بسیار عادی شده، اما دلم آرام بود که اگر هم اتفاقی بیفتد، شهید محسوب می شوم ان‌شالله و بالاخره در راه سفر اباعبدالله جان دادم.

از اقبال خوب، صندلی من کنار دست محمد حسن، دوست خوبم بود. تا کمی گرم صحبت شدیم صبحانه آوردند، صبحانه که تمام شد، کمی وقت گذشت و صدای کمک خلبان شنیده شد که مسافران به گوش باشید که اینجا فرودگاه بغداد است و آماده فرود باشید.

 

فرودگاه بین المللی(!) بغداد

به سالن ورودی بغداد وارد شدیم، چشمتان روز بد نبیند. سالنی با حداقل امکانات برای بیشتر از صد نفر مسافر! اوضاع خوبی نبود و البته دوست ندارم سفر به آن خوبی را با بعضی از تلخی های کوچک بد کنم. اما جناب بغداد(!) باید به فکر فرودگاه بین الملی اش باشد. حداقل یک دستشویی مرتب!

برای زدن ورودی مقداری معطل میشویم و من خودم را با حرف زدن و شوخی کردن با بچه ها سرگرم میکنم تا حدی که گرسنه ام میشود... چیزی برای خوردن نیست. یادم می آید که خانم محمدحسن غذای داخل هواپیما را نخورد. سریعا بسته غذا را گرفتم و به سبک عربی(!) مشغول تمام کردن همه بخشهای خوردنی اش شدم.

در حال عبور از گیت بودیم که دیدم محمدحسن به سختی دارد به سرباز عراقی می فهماند که سربازها در لباس عراقی خیلی خوشایندتر از سربازان در لباس امریکایی در عراق هستند. در عرض چند ثانیه براش ترجمه کردم و رد شدم.

با مامور عراقی هم عربی صحبت کردم و وقتی متوجه شد عربی میدانم فیلش یاد هندوستان کرد و گفت که فارسی بلد نبودن هم دردسری شده! سریع دفترچه اش را در آورد و کلماتی را که باید مکررا استفاده کند را یادداشت کرد؛ دست چپ، دست راست، دوباره، صورت، بیا جلو، برو ... و تمام.

از گیت که عبور کردیم گفتم تمام شد! اما نگو تازه اول معطلی ها بود. حدود سه ساعت انتظار برای اتوبوس هایی که باید ما را تا حرم شریف کاظمین منتقل میکردند. فرصت خوبی بود برای آشنایی بیشتر با جمع حاضر.  اما زمان نمیگذشت! و انتظار سخترین لحظات.

همزمان با ما تیمی حدود 20 نفره از امریکائیهای که قرار بود در فرودگاه بغداد مستقر شوند هم وارد سالن شده بودند و از بخت بدشان آنها هم به همان مقدار معطل بودند! جلو رفتم و با یکیشان حال و احوال کردم. بهش گفتم:  شما هم مثل ما اتوبوستون نیومده؟

جواب داد: نه برادر!!! ما منتظر یکی هستیم که مارو تحویل بگیره که تا الان سرکارمون گذاشته  وهنوز نیومده! البته همراه با چاشنی غرولند آمریکایی.

فرودگاه هم که همیشه و هرجا سرگردنه است! رفتم برای خط عراقی که داشتم شارژ بگیرم. میخواست شارژ ده هزار دیناری رو به دو برابر قیمت غالب کند که زیر بار نرفتم.

بالاخره انتظار سر رسید و اتوبوس ها برای جابه جایی زائرین به سمت حرم از راه رسیدند.

 

کاظمین و غریبی ما

غربت ما در کاظمین غربتی واقعیست، به این خاطر که زائران ایرانی تنها فرصتی چند ساعته برای زیارت امامین شریفین را دارند و شاید نشود با این چند ساعت و مخصوصا بعد از خستگی سفر چیزی درست و حسابی گرفت. اما اینبار متفاوت بود و خبر دادند که در برگشت، شبی را در کاظمین خواهیم ماند. یاد سفرهای مکه ام افتادم که هر دوبارش هم مدینه قبل بودم و هم مدینه بعد.

من در اتوبوس سوم غریب بودم و تنها! تقریبا هیچ کس را نمیشناختم. اما از آنجا که در عراق هیچ گاه احساس غربت نکرده ام، اندوهی نبود. منتظر بودم تا گنبدین شریفین امام جواد و امام هادی علیهم السلام را ببینم و سلامی به نیابت از تمام ملتمسین دعا به ایشان بدهم. گنبدین را دیدم، سلامم را دادم و بعد مسیر پارک اتوبوس ها جایی قرار گرفت که دیگر از دیدن گنبدها خبری نبود.

پس از عبور از کوچه ها به حرم رسیدیم. وضویی تازه کردم و بدون مقدمه وارد حرم شدم تا موعد بازگشت نشده زیارتی کامل انجام بدهم.

تمام حرم برایم خاطره است، خاطره ای از سفر قبلی محرم الحرام. ایستادم رو به روی ضریح و با صدای بلند خواندم: اذن دخول حرم تو....یا ابالفضله... خواندن این شعر همانا و ماندن در حرم و رفتن به آنطرف ضریح و قرق شدن حرم برای ما چند نفر و مراسم بستن ابواب ضریح همانا.

حواسم کاملا پرت خاطراتم شد! انگار نه انگار در حرمم، به خودم که آمدم خیلی از وقت گذشته بود اما از زیارت و نماز نگذشتم.

 

نیت می‌کنم؛ از آدم ابوالبشر تا آخرالبشر

یاد گرفته ام، برای تمام زیارتها  ونمازهایم در هر کجا که هستم نیت کنم؛ نماز میخوانم، نماز زیارت به نیابت از تمام کسانی که به سلامی و کمتر از سلامی به گردن من حق دارند از حضرت آدم ابوالبشر تا آخرین کسی که قرار است در روی این کره خاکی متولد شود و از دنیا برود... و مطمئن هستم که برای هر کدام جداگانه به اندازه نمازی ثواب نصیبشان میشود. زیارت را هم به همین سبک میخوانم.

این اطمینان را از روایتی که از مولایم امام صادق علیه السلام نقل شده به دست آوردم و خیالم تخت است، از آن تخت‌های خوبش! پس از این به بعد شما هم با تمام زیارتهایم شریک هستید :) بله، خود شما :)

زیارت امامین کاظمین را خواندم و برای اینکه دیر نکرده باشم سریع خودم را به جمع رساندم و تا جمع، جمع بشوند از فرصت استفاده و سیم کارت عراقی را شارژ کردم و بلافاصله با دوستانم در نجف تماس گرفتم و اعلام حضور کردم. عادت همیشگی‌ام است.

 

 

 نجف، شهر پدرم

ناهار را به صورت سفری در اتوبوس در حال حرکت به سمت نجف اشرف خوردیم و بلافاصله در خواب عمیقی فرو رفتم . چشمم را که با تماس تلفنی همسرم از ایران باز کردم از دروازه شهر نجف عبور کرده بودیم و دقایقی صبر نیاز بود تا گنبد شریف امیر را ببینم.

این که میگویم شهر پدرم، نه اینکه چون پدرم اینجا زندگی کرده، نه! به این خاطر که من از خاکم و پدرم ابوتراب!

آدمی هم در آغوش پدر، خواه نا خواه آرام میگیرد. حتی اگر پسر بدی باشد. از دوجا به سختی دل میکنم و معتقدم که آرامترین اماکن دنیا همین دوجاست. یکی قم است و یکی هم همین نجف.

 

 

هر قدمی که بر می‌دارم خاطره ای زنده می‌شود

الحق که نجف شهر اسرار است. آرامش عجیب این شهر ستودنی و باور نکردنیست. اطیب الارواح که متعلق به حضرت امیر است و ارواح طیبه دیگری که در این شهر مدفون است، قدم زدن در جای جای این شهر عالم پرور را لذت بخش میکند. هر قدمی که بر میدارم خاطره ای زنده میشود.

- انفجار مهیبی که منجر به شهادت آیة الله سید محمد باقر حکیم شد وزیارت از پشت درهای بسته حرم!

-دیدار با آیة الله العظمی سید علی سیستانی

-غسل و کفن پیرزن ایرانی که در نجف فوت شد و بخاطر دانستن عربی و فارسی همزمان مامور به انجام کارهایش شدم.

- خادم شدن در حرم حضرت امیر به مدت سه روز

- رزق و روزیهای عجیب

- دیدار با بهترین دوستانم

- قایق سواری در شط کوفه

- دیدار با موسسات و مراکز فراوان

خاطره شان تمام ذهنم را مشغول کرده بود. وقتی توانستم از خاطرات کمی جدا شوم خود را مقابل گنبد طلایی امیر یافتم. تعلل نکردم، حق فرزندی را برای مادرم به جا آوردم، اولین تماس را با مادرم برقرار کردم و به او گفتم که از جانبش حامل سلامی گرم هستم.

سر به زیر انداختم و وارد حرم شدم.

السلام علیک یا فاطمه المعصومه! عجب حس غریبیست، یک بار نشده که به نجف بیایم و اولین سلام را به اسم امیر بدهم. سلام هر روزه بر حضرت فاطمه معصومه سلام الله علیها اینجا هم با من گره خورده و نا خودآگاه سلامم چیز دیگریست، شاید هم حاوی پیامیست که حسین بفهم!  و من هنوز که هنوزه در نفهمی به سر میبرم.

 وهل یرحم الضال الی الهادی؟

 

 دخیلک یا اباالحسن!

اساس رفتن من با بچه های وبلاگ نویس هماهنگ کردن برنامه های فوق العاده این سفر بود. قبل از رفتن لیستی از جاهایی که میشد بچه ها را برد و برنامه فوق العاده داشت را آماده کردم اما بخاطر کمی وقت تنها دیدار از حرم حضرت امیر، امام حسین و حضرت عباس علیهم السلام در برنامه قرار گرفت.

بلافاصله بعد از ورود به نجف با آقای غریفی از دوستان مستقر در حرم تماس گرفتم تا هماهنگی های لازم برای فردای استقرار انجام بدهم. خیلی قرار راضی کننده ای نبود. بخاطر اینکه حس کردم دوستم خیلی آمادگی لازم را برای انجام این کار ندارد که البته بعدها فهمیدم به خاطر دست گلی که یکی از مسئولین فرهنگی ایرانی به آب داده، مسئولین حرم خیلی تمایلی به این دیدار نشان ندادند.

قرار ما انتهای خیابانی معروف به "شارع الرسول" بود. خیابانی که در این شش سفری که مشرف شدم خاطره های فراوانی ازش دارم. خیلی از خاطرات ریز و درشت که در حال قدم زدن به سمت حرم به به‌شان فکر میکردم. دلم گرفته بود از اینکه شاید نتونم آنطور که شاید و باید به این جمع خدمت کنم. در همین افکار سیر میکردم که خودم را رو به روی باب القبله پیدا کردم. همان بیرون حرم رو به روی ضریح امیر نشستم و گفتم: "دخیلک یا ابالحسن" من رو شرمنده نکن. صاحبخونه ای و میدونی من برای چی اومدم.

دلم شکسته بود که داشتم اینطور التماس میکردم.

برگشتم هتل پیش بچه ها و به حامد نگفتم ماجرا از چه قرار است. قرار شد فردا صبح تمامی زائرین سه کاروان برای بازدید برویم. در بدو ورود با کمال تعجب دیدم که هیئتی با بی سیم و تشکیلات و ورودی خاص به استقبال آمدند!

وارد شدیم؛ بدون تحویل دادن موبایلها حتی. فقط متذکر شدند که موبایلها روی حالت بیصدا باشد که بقیه زوار حساس نشوند.

دیدار به خوبی هر چه تمام تر انجام شد و نهایتا برنامه با پذیرایی همه افراد که بیشتر از 100 نفر بودیم، در مهمانسرای حرم انجام شد که در حالت عادی، تقریبا امری غیرممکن بود.

 

 

ترجمه‌های آنلاین ابوعلی!

تا قبل از رفتن به حرم حضرت امیر و دیدار خاص از قسمت های مختلف حرم کسی نمیدانست که شاید من برای ماموریتی به این سفر آمده باشم. اما بعد از دیدار و ترجمه های آنلاین(!) که نمیدانم چقدر مفید واقع شد، دوستان مرا مورد لطف اساسی خودشان قرار دادند که قطعا شایسته آن نبودم.

حتی راننده ها و ماموران امنیتی که همراه ما بودند هم از اینکه در جمع 100 نفره بالاخره یکی پیدا شده که میتوانند مسائل فی ما بین را حل کنند خوشحال بودند و من خوشحال تر از آنها که توانسته بودم به مقدار کمی هم که شده خدمتی به زوار عتبات عالیات کرده باشم. تکرار زیاد کنیه من که در عربها امریست طبیعی، باعث شد بعضی از دوستان و مخصوصا آقای الفت - مدیر کاروان - مرا "ابو علی" صدا کنند. گرچه من الان صاحب دختری نازنین هستم به اسم "فاطمه" اما لا جرم کنیه ابوعلی منتخب عربهاست. از کودکی با این کنیه انس گرفته ام. حتی اگر هیچ وقت - خدا نکند - صاحب اولاد پسر نشوم و اسمش علی نباشد.

 

 

و دعایی مهمان می‌شوم

شام را در کنار جناب دژاکام مشغول خوردن بودیم و صحبت میکردیم. میان صحبتها گریزی به سفر حج خودش در سال 85 زد و حضورش در بعثه که ناگهان فریاد شعف من بلند شد که آقای دژاکام(!) من هم همان سال بعثه بودم و تازه یادمان آمد که آن جبهه و جنگی که ما باهم در آن میجنگیدیم، جبهه فرهنگی بوده.

هنوز خوشحالی این واقعه تمام نشده بود که حجة الاسلام صدیقی امام جمعه موقت تهران را در سالن غذاخوری دیدم. بعد از صرف شام و سخنرانی ایشان، در لابی هتل دوان دوان به ایشان رسیدم که حاج آقا! من مدینه دوم حج سال 84 را مدیون شما و ذکری که به من یاد دادید هستم. و خاطره ام با ایشان را در مدینه منوره برایشان بازگو کردم. آقای صدیقی ابراز خوشحالی کردند که دوباره در مکانی مقدس با هم همسفر هستیم و دعایی مرا مهمان کردند و من خوشحال از ایشان جدا شدم.

 

رحم الله من یقرء الفاتحه

مدفن کمیل ابن زیاد را زیارت میکنیم. حرمی زیبا و با وقاری دارد. شایسته اش هم هست. زیارت مختصری داریم و در راه بیرون آمدن به دوستان متذکر میشوم که اینجا مدفن دائی من هم هست، همین پائین مقبره کمیل بن زیاد. برایش فاتحه ای بخوانید و دوستان زحمت میکشند و دائی من را به فاتحه ای میهمان میکنند .

 

 

نمازی با هزار برابر ثواب بیشتر!

سهله  و ما ادراک ما السهله... درک شب چهارشنبه ای در مسجد سهله واقعا لذت بخش بود. تمام اعمال مسجد را هر چند هوایش بسیار گرم و شرجی بود با لذت انجام میدادم. کافی بود ذره ای احتمال بدهی که دیگر اینجا نخواهی آمد. قطعا با لذت هر چه تمام تر ادامه خواهی داد.

هر گوشه ای از مسجد اعمالی داشت، تک تک اعمال را انجام دادم و رسیدم به مقام حضرت صاحب الزمان روحی فداه، آنقدر هوای آنجا مطبوع بود که نمازی دو رکعتی خواندم.

از آنجا که شوخی طبعی من هیچ وقت از من جدا نیست، به شوخی به دوستانی که همراه من بودند و همه بار اولشان بود که به زیارت عتبات آمده بودند گفتم میدانستید نمازی که در مقام حضرت خواندیم هزار برابر ثوابش بیشتر بود؟ از من منبع حرفم را خواستند که ارجاعشان دادم به کولرهای گازی که در مقام نصب بود و هوا را بسیار مطبوع کرده بود. جالب این بود که هنوز بعضی از دوستان باور نمیکردند و جریان هزار برابر ثواب را جویا بودند.

دلم نیامد، به بیرون از مقام و داخل حیاط مسجد رفتم و دوستان دیگر را به این نماز هزار برابری فراخواندم! بیچاره دوستانی که از پی من در پی ثواب هزار برابر می آمدند! بردمشان و آنجا به قدری هوای مطبوع به دلشان نشست که همگی نماز مخصوص حضرت صاحب الزمان (عج) را همانجا اقامه کردیم. بعد از اتمام نماز همگی متعرف به ثواب هزاربرابری نماز در مقام بودند. با گرمای اذیت کننده  و شرجی که هوای عراق داشت، الحق و الانصاف هم ثوابی دارد که نگو و نپرس. همین الان هم از ایشان سوال کنید حتما به همین جواب خواهید رسید.

 

 

کوفه و پا گذاشتن روی بال فرشته‌ها

نیم روزی کامل را مهمان مسجد کوفه بودیم. در مفاتیح شیخ عباس قمی نوشته است که روزی 60 هزار فرشته به مسجد کوفه نزول میکنند و دیگر به آسمان بر نمیگردند و تا آخر عمر زمین به ذکر در این مسجد مشغولند.

کمترین زمان خلق این مکان را که حساب کردم نمیشد که من بر روی بال فرشتگان نباشم. احساس عجیبیست!

احساس عجیبتر از تر از آن، قدرتیست که این مسجد در من به وجود می آورد. احساس قدرت تمام و کمال. و این قطعا ریشه در دانسته ها مبنی بر استقرار، مرکز حکومت مهدی صاحب زمان (عج) در این مکان مقدس دارد. همه چیز اینجا کامل است. حتی نماز شکسته مسافر.

حتی مختار که شهادتش اینجاست و قبرش نیز و در کنار منبر مولایش شهید شدن احساس کمالی را به او داده بود.

 

 طعم اخوت و دوستی در کوفه

قبل از ورود به مسجد به دو دوست قدیمی که از همین سفرها با ایشان آشنا شدم، سری میزنم. قسمت امانات مسجد کوفه مکانی هست که همیشه آنجا پیدایشان میکردم. از دور که من را دیدند شعف در صورتشان پیدا بود، بعد سلام و احوال پرسی از من قول گرفتند که بعد از زیارت حتما نزدشان برگردم. من هم که با وفا(!) بعد از زیارت رفتم داخل کیوسک امانات نشستم و کمی سر به سر هر کسانی می گذاشتم که از کاروان ما که برای گرفتن موبایل و دوربین می آمدند. البته نا گفته نماند از چند نفری هم با نوشیدنی خنک و از بعضی ها هم با آب خنک موجود در داخل کیوسک و هوای کولر خنک پذیرایی کردیم.

داشتن دوست و آشنا در هر نقطه از کره ی خاکی برایم لذت بخش است. بعد از خداحافظی و گرفتن قول از من که سفر بعدی حتما با خانواده باشم تا به منزل دوستانم در کوفه بروم به جمع کاروان پیوستم تا راهی هتل بشویم.

 شهر وادی السلام و نیمی از عرفان ما در گروی یک شخص

قرار عصر آن روز نجف قراریست وبلاگی! طبقه دوم هتل و حضور گلچینی از فعالان مجازی که قرار است بیشتر باهم آشنا بشوند. مرحله آشنایی که میگذرد و همه معرفی میشود، به خودم نگاه میکنم و قدمت وبلاگ نویسی ام(!) و میبینم که از هم پیرترم. گرچه سن وبلاگنویسی آنقدر مهم نبود که کیفیت کار بقیه مهم بود. جلسه با جنجال  و بحثی بی فایده ادامه پیدا کرد.

قول داده بودم که این جمع را من به وادی السلام ببرم. بخاطر اینکه بقیه کاروان به صورت دست جمعی به زیارت رفته بودند و زیارت ما بخاطر این جلسه به تاخیر افتاده بود. بعد از یک ربع پیاده روی در کنار ورودی شهر وادی السلام بودیم. به دلیل نزدیکی به تاریکی هوا مجبور بودیم زیارتها را مختصر کنیم.

بلافاصله به زیارت قبر حضرت هود و صالح مشرف میشویم، همه درخواست زیارت قبر آقا سید علی قاضی را دارند، شتابان به سمت قبر ایشان میرویم و فاتحه ای برای ایشان و در حقیقت برای خودمان میخوانیم. باشد که به احترام مقام ایشان خداوند ما را بیامرزد.

هابیل به ناگاه جمله ای گفت به این مضمون که: "نصف عرفان ممکلت ما در همین قبر خوابیده است". این جمله مرا به فکر عمیقی فروبرد. وتا خود حرم بهش فکر میکردم.

 

 نان و سرشیر در شارع الرسول

توفیقی بود که هر شب را در حرم حضرت امیر صبح میکردیم، صبحی لذت بخش از این صبح‌ها در زندگی ام نداشته ام. قصد می‌کنم یکی از بچه ها را سوپرایز کنم. بر حسب اتفاق حاج محمد را میبینم که قدم زنان به طرف بیرون از حرم راهی هست. خودم را به‌ش رساندم و جریان را گفتم و حاج محمد از همه جا بی خبر همراهم شد. بردمش کنار بساطی که از قدیم الایام در عراق رسم بوده؛ صبحانه ای متشکل از نان تازه  و سرشیر و چای شیرین که باید روی پتویی در کف خیابان بشینی و میل کنی. 

این صبحانه آنقدر برای حاج محمد جذاب بود که گفت فردا هر کسی بیاید این صبحانه، مهمان من است. گفتم حاجی یکهو می‌روم 50 نفر را می‌آروم! اما مرامش بیش از این حرفها بود و با صلابت جواب داد که هر چند نفر باشند مشکلی نیست. اما دست بر قضا فردای آن روز فقط و فقط سید سعید به جمع ما اضافه شد و صبحانه آنروز برای سید سعید هم خاطره بیاد ماندنی شد:)

 

 پورسانت!

به سبب آشنایانی که در نجف داشتم یک مغازه پارچه فروشی و یک مغازه انگشتر فروشی را به بچه ها معرفی کردم و باهم برای خرید به این دو مغازه سر زدیم. جناب دژاکام هم اساسی به ما گیر داده بود که بگو چقدر پورسانت از اینها میگیری و اینبار نگیر و بذار روی تخفیف خریدهای ما...

ما که روحمان هم از این چیزها خبر دار نبود اما وقتی که از پارچه فروشی - به سفارش همسر گرامی- طلب دوتا کفن درجه یک برای خودم و همسرم کردم، صاحب مغازه با کمال میل برای ما تهیه کرد و همان شد پورسانت ما!

البته پورسانت به اینجا ختم نشد هنگامی که بواسطه به انگشتر فروشی معرفی شدیم و در بدو ورود به مغازه، انگشتر دری بسیار زیبا جهت همسر گرامی هدیه شد و این هم شد پورسانت دیگر ما!

 

 

 

کربلا منتظر ماست بیا تا برویم

گرچه هیچ وقت با رضایت از نجف نرفته ام اما این بار هم به زور قافله باید به سوی کربلا بشتابیم که به قول شاعر کربلا منتظر ماست بیا تا برویم. با نارضایتی قلبی از نجف دور میشوم، در راه به دوستان اهل نجفم زنگ میزنم و خداحافظی گرمی با ایشان میکنم. به هرحال مهمان نوازی خوبی کرده بودند.

قرار است قبل از رسیدن به کربلا مقدمه ای داشته باشیم. طفلان مسلم و روضه سوزناک همیشگی این طفلان.

بر سفره ی عزایشان توسط مداح خوش صدا میهمان میشویم. و هر کجا نامی از مسلم و اطفالش می آید، خاطره تلخ بی وفایی مردم کوفه تداعی میشود که اصلا به مذاق خوش نمی آید.

نمازمان را هم میهمان دوطفلان هستیم و بعد به سوی کربلا عازم میشویم. گرچه آوازه خرمای آن منطقه و خریدن مقداری از آن توسط زائرین، برای دقایقی ما را از حرکت باز میدارد.

 

 السلام علیک یا اباعبدالله و حالی وصف نشدنی

نمیدانم کجای رزق من این را نوشته بودند که بشوم میهمان اتوبوس اقای خانی زاده و کاروانش و برایشان با رویی سیاه از اربابم، زیارت عاشورا بخوانم، و تا برسم به سلامهای زیارت عاشورا،مصادف شود با رخ نمایی گنبد طلایی ارباب. نمیدانم!

شاید لایق بهشت شدم از آنجایی که عده ای را به گریه انداختم. شایدم خیالی بود گذرا. اما دلخوشم به همین خیال:)

بعد از اینکه وارد پارکینک اتوبوس ها شدیم، با مینی بوس هایی کوچک خودمان و با وانت هایی کوچیکتر ساکهایمان به سمت هتل محل اقامتمان - هتل قصر الجواد - منتقل شدیم اما دیر به سر سفره رسیدیم. عده ای که قبل از ما رسیده بودن، گریه کنان به سمت بارگاه ملکوتی قمر عشیره زانو زده بودند و در حال عرض ادب به حضرتش بودند. حالی وصف نشدنی.

 

 هروله ای سوزناک در بین الحرمین

راست میگوید شاعر. من هم صفا و مروه را دیده ام، هروله کرده ام. اما راه رفتن بین حرم عباس و حسین علیهم السلام خود هروله ایست سوزناک. یعنی فی الواقع، چیز دیگریست.

 آخرین شب جمعه شعبان به بین الحرمین رسیده ایم و وقت نماز مغرب و عشاء. حتی برای نفس کشیدن هم مجالی نیست. چه برسد به نشستن و پیدا کردن جا برای خواندن نماز. به هتل برمیگردم تا استراحتی کنم و تجدید قوایی برای سپری کردن شب جمعه تا صبح را در حرم . به هرحال فضیلتی است که از دست دادنش خسرانی عظیم.

 

 جسام، هدفی که ایرانیها سایه اش را با تیر میزنند

در تمام مرزهای زمینی و هوایی اسمش ثبت است. به گفته ی خودش حداقل 5-6 ساعتی برای هر بار ورودش به ایران معطلش میکنند. برای چه؟ بخاطر اینکه زیر آب سازمان عتبات عالیات را زده. بگذریم، مجالی برای دامن زدن به اختلافات نیست، ما برای وصل کردن آمدیم.

تا قبل از دیدار از حرم حضرت امیر، برای کربلا و بازدید از حرمین شریفین  کمترین امیدی نداشتم، بخاطر اینکه آقایان سازمان عتبات عالیات نیز در همان ایران و قبل از مشرف شدن، آب پاکی را روی دستم ریخته بودند و گفتند که حرمین حضرت سیدالشهدا و حضرت عباس علیهم السلام کلا با ایرانیها همکاری ندارند. اما این "دخیلک یا اباالحسن" کار خودش را کرده بود. میزبانی به بهترین نحو قرار بوده بنده نوازی کند.

جسام، دوستم در حرم حضرت عباس حسابی تحویل گرفت و دیدارهای جذابی از حرم داشتیم، حتی مهمانسرای حرم حضرت عباس علیه السلام که آن روز از شلوغترین روزهاش بود، ختم برنامه های ما شد. بدون استثناء همه دوستان همراه از همراهی جسام در طول بازدید خوششان آمده بود. با مرام بود و خوش اخلاق.

 

مهندسین و مهندسات ایرانی!

همان جسام پلی شد برای برنامه دیدار از حرم امام حسین علیه السلام و اینبار هم لطف حضرات شامل حال ما شد و بعد از دیدار از بخشهای مختلف باز مهمانسرا ختم برنامه ها بود.

نمیدانم جسام چطور به این اخوی ما در حرم امام حسین علیه السلام اطلاعات داده بود که وقتی نزد او رفتم و گفتم که از طرف جسام امدم، خیلی خوب تحویل گرفت و گفت همان 25 نفر مهندسین خانم و آقایی که از ایران تشریف اوردند و برنامه ی بازدید و مهمانسرا را برایشان هماهنگ کردند؟

من با چشمانی گرد شده  و البته مشعوف، تاییدش کردم. آخر جسام گفته بود متاسفانه گفتند نمیتوانند برنامه مهمانسرا را برای صرف غذا هماهنگ کنند. اما ما بدون چک و چانه مهمان ارباب شدیم.

معمولا نجف که میروم ذکر "شکرا لله" ورد زبانم میشود و و اینبار از راه دور، از کربلا شکرا لله ورد زبانم شد.

 

خادمین با کلاس

نقطه متفاوتی که بین حرم حضرت عباس و امام حسین علیهم السلام بود، نوع لباس پوشیدن خادمین بود.

حرم حضرت عباس همه خاکی و مهربان، اما در حرم امام حسین تمام خادمین کت و شلوارهای یک دست، ریش و سبیلهای آنکارد کرده و حتی بعضا با کروات بودند. در تمام طول بازدید هم کلاس مذکور را حفظ کرده بودند.

 

 به عراق، وطن دوم خودتان خوش آمدید

این جمله ای بود که سید میسر الحکیم در کتابخانه حرم حضرت سیدالشهداء به جمع ما گفت. و حقیقتا لبخندی رضایت بخش رو به صورت جمع هدیه کرد. سید میسر یکی از همان هایی بود که کروات را با کت شلوارش ست کرده بود، که شاید در دید اول حس بدی را به من منتقل کرد. اما در تمام طول صحبتهایش که من کار ترجمه را انجام میدادم، هنوز در کیف جمله خوش آمد گوئیش مانده بودم. بسیار بسیار لذت بخش بود و هنوز که هنوز است مزه اش زیر زبانم خود شیرینی میکند.

 

 

 غذاها و این بار لیمونات کربلا و حتی فلافل مجانی

از هر چه که میتوانستیم بگذریم، نمیشد از فلافل مجانی آن شب کربلا که نمیدانستیم مجانیست و همچنین شربت لیمونات طبیعی بسیار ارزان و خوشمزه اش بگذریم. جای همه تان خالی. حسابی چسبید.

من و محمد حسن و سید سعید هر سه احساس مشترک گرسنگی داشتیم و تنها راه سریع رسیدن به رفع گرسنگی فلافلی های موجود در اطراف حرم بود. اورژانسی سه ساندویچ سفارش دادیم و زودتر حتی از مک دونالد برایمان آماده کردند.

بعد از خوردن رفتیم که حساب کنیم، در کمال تعجب دیدیم که مغازه دار از گرفتن پول ابا دارد، ماجرا را که میپرسیم میگوید شب جمعه است و جهت خیرات برای امواتمان مجانی است.

از او که تشکر میکنم، دو قرص فلافل دیگر هم میدهد که نوش جان میکنیم.

و اینجاست که جمله ی و ان شکرتم لأزیدنکم معنا پیدا میکند:D

 

 سامرا، شهری غربت زده

قرار صبح زودمان سفر به سامرا بود. بلافاصله بعد از خواندن نماز صبح به هتل برگشتیم تا عازم سامرا باشیم.

چنان خستگی بر من غلبه کرده بود که بعد از صرف صبحانه در اتوبوس چشمانم را بستم و همینکه باز کردم خودم و اتوبوسمان را در پارکینگ شهر سامرا یافتم. انگار طی الارض کرده باشیم!

یادم هست که سال 82 در اولین زیارت مغازه های چسبیده به حرم سی دی های افتضاحی میفروختند، غصه ام گرفته بود که چطور کنار حرم دلشان می آید؟!  و انگار این ظلمی که به امام کردند گریبانشان را گرفته بود و بعد از آن انفجار و جنایت تمام مغازه هایشان تا فاصله چند کیلومتری تخته شده بود. دریغ از یک دینار کاسبی.

حکایت عسگری و عسگر مخصوص امام حسن روحی فداه بوده.ایشان  در ایام حیات در معسگر ( پادگان نظامی)زندگی میکردند و در ایام مماتشان نیز حرم شریفشان آنگونه در محاصره نظامی و حلقه امنیتیست که اگر کسی نداند همان معسگر برایش تداعی میشود.

زوار سامرا مستقیما به حرم می آیند و زیارت میکنند و بدون هیچ حاشیه اضافی به طرف سید محمد - عموی صاحب الامر روحی فداه - بر میگردند. به ما هم متذکر میشوند که ساعتی محدود برای زیارت حرم عسگری فرصت داریم و باید برای اقامه ی نماز و صرف نهار در مزار سید محمد باشیم. زیارت را به پایان میرسانیم و راهی سید محمد میشویم.

 

 

 

 سید محمد، به مثابه حضرت عباس علیه السلام

سید محمد در بین عراقیها به "کله داغ" معروف است. به همان اندازه که از حضرت عباس علیه السلام حساب میبرند، میشود روی ترسشان از سید محمد هم حساب کرد! میگویند خیلی خوب حاجت میدهد. مخصوصا برای کسانی که بچه میخواهند و هنوز فرزندی ندارند.به رسم ادب خیلی مودبانه زیارتشان میکنیم و چون گرسنگی تابمان را طاق کرده به سوی سفره ای که بچه ها زحمت کشیدند میرویم تا خورشت فسنجان ایرانی را به بدن بزنیم.

 

 کاظمینی دوباره و دعای مخصوص ِ اجباری

خسته اما با شوقی دوباره به کاظمین برگشتیم. اینبار با طمانینه و فرصت بیشتری به زیارت رفتیم. یک بار شب و بار دوم سحرگاه روز دوشنبه که در حقیقت زیارت وداع ما بود. زیارت را با دلی آرام انجام دادم.

یاد گرفته ام که در مزار معصومین با خواندن زیارت جامعه کبیره حق زیارت را ادا کنم و به حق که چقدر شیرین است این زیارت؛ میخوانم زیارت جامعه را به نیابت از تمام کسانی که به سلامی و کمتر از سلامی به گردن من حق دارند، از حضرت آدم ابوالبشر تا آخرین کسی که قرار است در روی این کره خاکی متولد شود و از دنیا برود.

بعد از خواندن زیارت و نماز زیارت، یکی یکی افراد کاروان را، هر کجای حرم و بیرون از حرم و حتی در راه بازگشت به هتل میدیدم یقه اش را میگرفتم که حتما و حتما برای من دعایی کن، به دعای عمومی هم رضایت نمیدادم، دعا مخصوص شخص من و در مقابل حرم. ول کن هم نبودم تا اینکه دعا را در حق من بکند. خیلی لذید بود، مطمئن بودی که در حقت دعا کرده اند.

 

 شیرین ترین حاصل سفر

سفر ساعتهای آخر خودش را پشت سر میگذاشت و من در تدارک خرید سوغاتی در بازار کاظمین–  تنها بازار نصیب که نصیب ما شد– بودم.

مامور امنیتی ما که اصالتا اهل کربلا بود مرا صدا زد که "ابوعلی، به من یاد آوری کن که دم رفتن یه چیز مهم رو بهت بدم" و من سر را به تایید تکان دادم و گفتم حتما.

اما این کنجکاوی من دوام نیاورد، سریع برگشتم و ازش پرسیدم که این مهم چی هست!؟

جوابی باور نکردنی شنیدم، گفت: پدر من از کلید دارهای سرداب حرم حضرت سیدالشهداء بوده و ما مقدار زیادی تربت اصل داریم و من به هر کسی که خیلی دوستش داشته باشم مقداری از این خاک میدم.

باورم نمیشد که من واقعا دوست داشتی بودم یا دعای مادر بود؟!

آخر قبل از آمدن به این سفر خانم والده بسیار تاکید کردند برای پیدا کردن تربت اصل کربلا. که تا قبل از این اتفاق هر چه گشته بودم پیدا نکرده بودم.

حال تربت را به مادر واگذار کرده ام تا از آن مهری مهیا کند و برای نماز هر روزه اش داشته باشد. مطمئنم که در ثواب و دعاهای نماز مادرم سهمی کوچک خواهم داشت.

 

 فرودگاه بغداد، مکان حیرت

به فرودگاه رسیدیم و دلها را در عراق و عتبات عالیات جا گذاشته ایم و دچار بحران هویت شده ایم. میخواهیم برویم، اما میمانیم. حیرت یعنی همین. خودت میروی و دل میماند اما برای این خداحافظی از دل این بار مجال بیشتری میدهند. میگویند جسمتان را با 2-3 ساعتی تاخیر میبریم.

فرصت برای خداحافظی بسیار است، کم کم جسم از دل، دل میکند و به سوی ایران پرواز میکنیم. پروازی که لحظه لحظه ی جسمت میخواند: ولا جعله الله آخر العهد منی لزیارتکم... ان شالله

به فرودگاه تهران که میرسیم، اینبار جسممان هم رضایت نمیدهد که از همراهان یک هفته ای خودش جدا بشود. خیلی سخت است، خیلی! اما ناگزیریم.

 

 الفتی ماندگار

و اما در آخر

الفتی، با دوستان خوب داشتیم بسیار ماندگار

و دوست و سروری داشتیم به اسم الفت که حقیقتا در ذهن ها ماندگار شد.

به امید سفری دوباره... یا حسین علیه السلام.

شنبه ٢٩ امرداد ۱۳٩٠ساعت ۱۱:۱٤ ‎ب.ظ توسط تقی دژاکام نظرات ()

هیچ کس حواسش به بغل دستی اش نیست ؛ همه دارند از قاب پنجره ها دنبال گنبدی گلدسته ای چیزی می گردند که نشانی از یار بدهد . ناگهان گنبدها و گلدسته های حرم چشمها را نوازش می دهد و اشکها را جاری می کند .

کاظمین ، منطقه ای است از حومه پایتخت عراق که الان با عنوان محله کاظمیه جزئی از بغداد شده است . کاظمیه در دوران حکومت صدام حسین ، به دلیل حضور شیعیان و نیز زائران شیعی بشدت به آن بی توجهی شده است به همین دلیل ساختار مدنی و نیز فرهنگی آن کاملاً با مرکز شهر بغداد متفاوت است . البته طی سالهای اخیر و حضور ِ بخصوص زائران ایرانی این وضعیت بسرعت در حال تغییر است و حال و روز مردم و حتی مدل شهرسازی آن هم رو به رشد است . 

پیاده که می شویم ، باید مسیر را از یک بازار ساده اما شلوغ طی کنیم که بجز نوشیدنی و چند بساط اسباب بازی پلاستیکی فروشی و چیزهایی از این دست ندارد . هوا بشدت گرم است . از توی بازار یکی از گلدسته های حرم پیداست و صدای قرآنی که پیشخوانی اذان ظهری است که ما به آنجا رسیده ایم .

سیمهای برقی که به صورت خیلی شلخته و زیاد ، همراه با ما این مسیر را طی می کنند بد جوری توی ذوق می زند . آسعید کتاب دعایی دست گرفته و دارد همان طور که راه می رود راز و نیاز می کند .

قرار ما می شود ساعت 5/12 بعد از نماز و زیارت زیر ساعت بزرگ صحن . و تأکید آقای خانی زاده که اگر دیر کنید ... ترافیک مسیر نجف و ... .

اذان را می گویند و ما فقط به چشم انداختنی به ضریح امامانمان قناعت می کنیم تا بعد از نماز جماعت عرض ادب کنیم . حالا نماز را تمام کرده و نکرده خودمان را می اندازیم به دامان دو امامی که بارها به فرزند یا پدرشان امام رضا "ع" متوسل و متمسک شده ایم . حرم از آن دفعه قبلیی که سالها پیش آمده بودم خیلی شلوغتر است ضمن اینکه الان هوا گرم است و لابد موقع غروب یا شب که هوا خنک می شود باید خیلی خیلی شلوغتر از حالا بشود . زیارتنامه ای و باز هم آغوش مهربان دو امامی که در جوار هم آرام گرفته اند - باب الحوائج امام موسی به جعفر و امام جواد "علیهمم السلام" - و باز هم نگاه ... و نگاه ... و باران و ... که خنک می شوی در این سایه سار مهربانی و محبت .

ساعت سه چهار دقیقه ای از زمان موعود گذشته است . خودت را می رسانی به وعده گاه . دو سه نفر بیشتر نیستند ! حاج آقا احسانبخش و حاج سالار و هابیل و .. عمه خانوم نیامده . کمی دنبالش می گردم ، پیدایش نمی کنم . هر جا باشد لابد پیدایش می شود . حدود  یک ربع بعد همه می رسند و کاشف به عمل می آید که اکثر بچه ها سر موقع آمده اند اما چون از دور دو سه نفر را بیشتر ندیده اند ، در زیر سایه بانهای صحن ، نشسته اند و مشغول زیارتنامه خواندن شده اند از جمله عمه خانوم . و حالا که تعداد بچه ها بیشتر شده است با آرامش مثال زدنی خودشان را به جمع ملحق می کنند.

به کمک آقای خانی زاده و چند نفر دیگر ، بسته های 20 تایی رانی خنک و آب معدنی و غذاها را از سالنی که نزدیک توقفگاه اتوبوسهاست به داخل می بریم و وقتی همه مستقر شدند رانی ها و آبها را به زائران باب الحوائج می دهیم . چهره ها از شادی خاصی برق می زند و خوشحالیم از اینکه اولین زیارت خودمان را - هر چند کوتاه - انجام داده ایم و کمی سبکبال شده ایم .

ناهار ها در ظرفهای یک بار مصرف توزیع می شود و آقای خانی زاده با همان بلندگوی پرتابلش شروع می کند به توضیح دادن این نکته که در موقعیت بسیار خوبی به این سفر آمده اید چرا که به خاطر ماههای رجب و شعبان ، درهای حرمهای مطهر به جای اینکه ساعت 12شب بسته شود تا صبح و در حقیقت شبانه روز باز است و شما می توانید نهایت بهره را از این موقعیت برای زیارت و حضور ببرید .

اتوبوس ما با راننده ساکت اما خوش اخلاقی که دارد و یک نفر مأمور امنیتی آرامی که با لباس نظامی در جایگاه شاگرد نشسته است ، در میان خنده و شوخی و صلوات و  عکس و فیلمبرداری بچه ها به سمت نجف اشرف می رود در حالی که گاه جاده به سبب بمبارانها و جنگ و ... بشدت آسیب دیده و اتوبوس را از سرعت گرفتن یا در یک لاین حرکت کردن باز می دارد ...

ادامه دارد

جمعه ٢۸ امرداد ۱۳٩٠ساعت ۱۱:٢٦ ‎ق.ظ توسط تقی دژاکام نظرات ()

توی صندلی هواپیما که جاگیر می شوم ، خوشامد مهماندار که تمام می شود ، ساعت شش و بیست دقیقه پرواز شماره 501 هواپیمایی جمهوری اسلامی ایران به مقصد بغداد از باند فرودگاه امام خمینی  با تیک آف خلبان و صلوات دسته جمعی مسافران خوشبخت آن  آغاز می شود و حالا من راحت ترین نفس بلند این روزهایم را می کشم و تمام خستگی هایم هم پرواز می کنند و می روند لای این ابرهایی که در این حوالی است . 

همیشه دقت می کنم ببینم توفیقی که دست می دهد یا از دست می رود مربوط به کدامیک از کارهایی است که انجام داده ام و معمولاً دلیل از دست رفتن توفیقها را بهتر و زودتر پیدا می کنم تا دست یافتنها را . شاید برای اینکه این توفیقها خیلی ربطی به کار خوبِ نکرده من ندارد و لطف الهی است و البته در بیشتر مواقع دعای مادرم را در این توفیقات مؤثر می دانم از جمله در این ماجرا . خیلی کاوش می کنم و بجز آن اشتیاق و سوز درونی برای زیارت ائمه بقیع و درخواستهای شبهای قدر و تقاضاهای از امام هشتم ، به هیچ سر نخ دیگری نمی رسم که نمی رسم .

در همین فکر و خیالها هستم  که به خواب می روم و با صدای عمه خانوم که غذایم را به دستم می دهد بیدار و مشغول سرو صبحانه ای می شوم که خیلی به آن احتیاج دارم .

پرواز ما یک ساعت و بیست دقیقه طول می کشد و حدود ساعت بیست دقیقه به هشت به وقت ایران به فرودگاه بغداد می رسیم در حالی که ساعتهایمان را باید یک ساعت و نیم تغییر بدهیم ؛ نیم ساعت برای تفاوت زمانی عادی با عراق و یک ساعت به خاطر تغییر موسمی یکساعته در شش ماهه اول سال ایرانی .

فرودگاه بغداد حس فرودگاههای کشورهای آفریقایی را برایم زنده می کند و حتی عقب افتاده تر . نخستین چیزی که بعد از گذشتن از راهروهای اولیه می بینیم اطاقکی است که دیواره هایش را از جنس چوبهای ضریح نما ساخته اند و نمی دانم چرا . اما دومین چیزی که در سالن فرودگاه بغداد توجه همه را جلب می کند حضور چند سیاهپوست آمریکایی و دو سه تا زن بی حجابِ احتمالاً غیر عراقی است . تا زمان عملیات ِ گذشتن از مرز،  زمان زیادی را می گذرانیم . اما بالاخره از این خان هم رد می شویم و در سالن خروجی منتظر می شویم .

آقای خانی زاده خبر می دهد که اتوبوسها برای انتقال ما به شهر بغداد و کاظمین تا نیم ساعت دیگر می رسند . و ما نیم ساعت و یک ساعت و دو ساعت را هم می گذرانیم اما خبری از این اتوبوسهای موعود نمی شود . خانومها روی صندلیها و ما آقایان روی کف زمین سالن خروجی فرودگاه می نشینیم . احتمالاً این "نمک" است که جیره تخمه آفتابگردانش را می آورد و من و هابیل و دهقانی و آسد سعید و خودش مشغول می شویم .

 

"نخود" از این فرصت ، نهایت استفاده را برای فیلم گرفتن می کند و آسد سعید هم عکس می گیرد. حاج سالار گوشی هندز فری در گوشش با تلفن همراهش احتمالاً کانکت شده و دارد چیزهایی توئیت می کند . گوشه ای از سالن ، حاج آقا رحیمی تنها نشسته و کتابی را که نمی دانم دعا یا زیارتنامه یا قرآن است باز کرده و با حس و حال حسرت برانگیزی می خواند.

روحانی جوان کاروان ما خیلی شبیه محمدصالح مفتاح است . می گویم شما برادر "مصالح" هستید !؟ می خندد و می گوید : نه ، برادر "محمدحامد"م ! می گویم شما برادر آقای احسانبخشید ؟ پس چرا اینقدر شبیه مفتاح هستید؟! بقیه با اینکه حرف مرا تأیید می کنند اما خنده های معناداری هم سر می دهند . حاجی خیلی خوش برخورد و با سعه صدر است !

دختر کوچولویی که از اول سفر دل ما را برده است و همه به او "مینی شاهد" ! می گویند ، به همراه پدر و مادر وبلاگ نویسش آمده و با شر و شوری که دارد ، حس خوبی به همه می دهد .

حسین آقا نخلی گاهی به ما سر می زند و گاهی می رود . می گویم چهره شما خیلی خیلی برای من آشناست و مطمئنم مدت زیادی را با هم بوده ایم . می گوید مثلاً کجا ؟ می گویم شاید جبهه . می خندد و همه هم با او می خندند : یعنی سن و سال من به جبهه می خورد !؟ می گویم در هر صورت من شما را جایی دیده ام .

همه این وقت گذرانیها در یک حس، مشترکند و آن هم "انتظار" است ؛ همه مان منتظریم ؛ منتظر آمدن اتوبوسها و رفتن به پابوس دو امام بزرگواری که یکی پدر و دیگری فرزند امام رضای عزیز خودمان است . ما فرصتی برای رفتن به هتلی نداریم و یکراست برای  زیارتی کوتاه به کاظمین خواهیم رفت و من خوشحالم که نیمه شب با احتساب همین احتمال ، غسل زیارت این دو امام بزرگوار را به جا آوردم .

 

پس از ساعتها انتظار ، آقای خانی زاده با فریادهای "اتوبوسها آمد وسایلتان را جمع کنید" ، موجی از شادی را به دلهای ما می ریزد . سه اتوبوس یک شکل برای سه گروه آمده است که بر روی شیشه هر کدام، اسم مدیران مربوط را نوشته اند و قرار است تا آخر سفر همین اتوبوسها مختص تردد ما در عراق باشند.

بارهای اصلی را در صندوق می گذاریم و ساکهای دم دستی را با خودمان داخل می بریم . خانی زاده می گوید بر اساس شماره مانیفستتان ، به ترتیب از صندلی 5 به بعد بنشینید . روحانی جوان کاروان ما با عبای خاکستری رنگش و خود آقای خانی زاده ، در ردیف جلو می نشینند و با صلوات جمع، اتوبوس حرکت می کند .

فاصله فرودگاه تا شهر بغداد بیش از ده کیلومتر نیست اما ترافیک سنگینی در راه است که این فرصت را به سرخابی پوش ما می دهد تا با میکروفون و بلندگوی پرتابلی که همراه آورده است توضیحاتی کلی درباره این سفر و بخصوص این زیارت کاظمین بدهد.

اولش کمی تهدید می کند که شاید در این مسیر سه ساعت تمام توی ترافیک بمانیم ! بعد اضافه می کند که ما به "کرب و بلا" آمده ایم و بر روی "بلا"یش تأکید می کند: امامان ما همه در اینجا سختی و بلا دیده اند چرا که بچه اینجا نبوده اند. بعد می گوید : در هر جایی که می رویم، قرارهایمان ایوان طلای حرمهاست اما چون کاظمین سه تا ایوان طلا دارد و ممکن است دوستان سردرگم بشوند، قرارمان را در زیر ساعت بزرگی می گذاریم که در صحن حرم کاظمین قرار دارد.

ادامه دارد...

چهارشنبه ٢٦ امرداد ۱۳٩٠ساعت ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ توسط تقی دژاکام نظرات ()

 

شب عاشقان بیدل ، چه شبی دراز باشد

تو بمان کز اول شب ، در ِ صبح باز باشد

 

عجب است اگر توانم که سفر کنم ز کویت

به کجا رود کبوتر ، که اسیر باز باشد؟

 

ز محبتت نخواهم که نظر کنم به رویت

که محب صادق آن است که پاکباز باشد

 

به کرشمه عنایت ، نظری به سوی ما کن  

که دعای دردمندان ز سر نیاز باشد

 

سخنی که نیست طاقت که ز خویشتن بپوشم

به کدام دوست گویم که محل راز باشد ؟

 

چه نماز باشد آن را که تو در خیال باشی ؟

تو صنم نمی گذاری که مرا نماز باشی

 

دگرش چو باز بینی ، غم دل مگوی سعدی !

که شب وصال کوتاه و سخن دراز باشد ...

جمعه ٢۱ امرداد ۱۳٩٠ساعت ۱۱:۱٤ ‎ب.ظ توسط تقی دژاکام نظرات ()
تگ ها: سفر و زیارت و دوست و غم دل

شاید در 48 ساعت گذشته بیشتر از سه چهار ساعت نخوابیده باشم . هم اضطراب رساندن کارهای مجله و هم مقدمات سفر و هم نگرانی زیادی که بابت پرداخت عوارض خروجی داشتم آن هم در شرایطی که بانکها تعطیل بودند و فکر کردم از سفر بمانم ! که آقای سالار نجاتم داد و گفت در خود فرودگاه باجه ای شبانه روزی به این کار اختصاص دارد و ... باعث شده بود که ریتم این 48 ساعت بسیار تند باشد و ثانیه ها هم برایم حکم طلا را پیدا کنند.

توی مسیر شاید حدود ده دقیقه آن هم به اصرار عمه خانوم می توانم بخوابم در حالی که او بسیار آرام نشسته و ذکرش را می گوید.

به فرودگاه امام خمینی می رسیم در حالی که من تاکنون از این فرودگاه به جایی سفر نکرده ام . فقط یکی دو بار برای بدرقه اینجا آمده بودم که آن هم تا سالن اولیه بیشتر نمی توانستم بروم .

وارد سالن که می شویم اولین کسی که می بینم ، محمد حسن جلالی یا همان "نمک" است ؛ اصفهانی است و از فعالان حزب اللهی دنیای مجازی که در کارهای گروهی هم مشارکت خوبی دارد . نمک به همراه همسرش آمده است .

آقای حسن پور یا همان "آسد سعید" هم با شال سبز رنگ بزرگی که بر دوش انداخته به همراه دوربینی که ظاهراً حکم یک همراه همیشگی را برای او دارد حضور دارد .

سلام و علیک و حال و احوالی، که هابیل عزیز را هم می بینم که به همراه همسرش آمده است .

حامد احسانبخش و حاج سالار هم اینجا هم دست از تکاپو و پیگیری کارها و هماهنگی ها بر نمی دارند و البته بچه ها را هم که همدیگر را ندیده اند و بعضاً فقط با نام مستعار همدیگر را می شناسند به هم معرفی می کنند( این جمله هم ، چقدر "هم" داشت !).

ویژگی همه بچه ها در این نیمه های شب، سرزندگی و اشتیاق فوق العاده ای است که هر کس در همان نگاه اول آن را در می یابد .

مردی با پیراهن سرخابی از چند متر آنطرفتر مرا با اسم صدا می کند :

- بیا آقای دژاکام ! بیا مدارک خود و حاج خانوم را تحویل بگیر.

نمی شناسمش . می پرسم جنابعالی ؟

- خانی زاده هستم مسئول گروه شما .

اول فکر می کنم گفته است "خانعلی زاده" ! و بعد که اشتباه مرا تصحیح می کند، می گویم شما چطور مرا شناختید ؟ می گوید : بالاخره کار ما همین است دیگر . بعد لبخند کمرنگی می زند و می گوید : یک کمی هم از آن اسم گنده ای که با ماژیک روی کیف دستی ات نوشته ای تقلب کردم !

معلوم می شود که کل بچه ها بر اساس همان سه تا اتوبوسی که به ترتیب، ظرفیت این سفر را تکمیل کرده است در سه گروه جداگانه اما هر سه زیر مجموعه شرکت همراهان طواف طبقه بندی شده اند . این سه گروه سه مدیر جداگانه دارند . مدیر ما  همین آقای سرخابی پوش یعنی آقای "محسن خانی زاده" است که با لحن خاص تهرانی های قدیم صحبت می کند .

تأکید می کند که ما گروه " 13 " هستیم و دو گروه دیگر 11 و 15 هستند . گروه 11 با مدیریت آقای توانا و گروه 15 با مدیریت آقای الفت جمع ما را کامل می کنند.

به حساب هر چه می خواهید بگذارید بگذارید، اما این عدد 13 همیشه برای من عدد بسیار خوش یُمنی بوده است همان طور که برای همه مردم دنیا خوش یمن  است چرا که مولا علی "ع" در 13 رجب پا به این دنیا گذاشتند. از اینکه در گروه 13 قرار دارم خیلی خوشحال می شوم .

از آنجا که ظاهراً اولین کسی بوده ام که برای ثبت نام این اردو کلیک کرده ام ، نام من اول فهرستی است که آقای خانی زاده به آن "مانیفست" می گوید. اولین باری است که کلمه مانیفست را در جایی بجز مطالب سیاسی و ایدئولوژیک می شنوم و نمی فهمم با آن معنیی که من در ذهن دارم ، چرا به این فهرست عکسدار 40 نفره گروه ها مانیفست می گویند!

آقای خانی زاده دو بر چسب می دهد که روی گوشی های همراه بچسبانیم و بر آن نام و نام خانوادگی خودمان را به همراه شماره تلفن سیمکارت عراقی مدیر کاروان بنویسیم تا به قول خودش اگر این گوشی گم شد ، بنده خدایی که آن را پیدا می کند بتواند با مدیر کاروان تماس بگیرد و بتوانیم آن را تحویل بگیریم .

یک گردن آویز با بندی که پرچم سه رنگ جمهوری اسلامی ایران است هم به ما می دهد تا حتماً در تمام طول سفر به گردنمان باشد . توضیح می دهد اگر گم شدید یا اگر خدای نکرده گوشه خیابان افتادید، از روی کارت مشخصاتی که روی این گردن آویز هست می توانند موقعیت شما را به ما اطلاع بدهند پس خواهش می کنم حتماً همیشه آن را همراه داشته باشید .

اما علاوه بر اینها چهار تا روبان صورتی خوش رنگی هم می دهد که هم به دسته کیفها و ساکها ببندیم و هم خانومها به پشت چادرهایشان سنجاق کنند تا بر اساس این روبان ، خانومهای کاروان ما مشخص باشند . بحصوص در جاهای شلوغ پیدا کردن وتشخیص دادنشان  از میان صدها خانوم چادری آنجاها ممکن باشد .

عمه خانوم با اکراه آن را به چادرش می زند و وقتی می بیند هیچ کدام از خانومها این کار را نمی کنند با اصرار از من می خواهد که آن را باز کنم. می گوید این مال پیرزنهاست ! (عمه خانوم 81 ساله است ضمناً).می خندم و می گویم : صبر کن ؛ الان همه می زنند.ولی خب بیشتر از دو سه نفر این روبان را به چادرشان نمی زنند.

ساعت پرواز که پیشتر 5 صبح اعلام شده بود ، به 6 صبح تصحیح می شود . ظاهراً این ترفند لازمی است تا برخی مسافران بی خیال، با تأخیرشان باعث نشوند که هواپیما در حرکت دچار تأخیر شود و خسارتهای سنگینی هم در مبدأ و هم مقصد وارد شود .

نماز صبح را به امامت یک روحانی جوان که در کاروان ما حضور دارد در نمازخانه فرودگاه می خوانیم . هنوز فرصت کافی برای رفتن به باجه بانک ملی و پرداخت عوارض خروج هست . عمه خانوم را می گذارم در صف چک کردن گذرنامه ها و تأیید هویت و خودم می روم به یکی از چند باجه بانک ملی تا عوارض خروج را بپردازم .

عوارض خروج برای سفر به عراق و سوریه 25 هزار تومان و برای دیگر کشورها 55 هزار تومان است . مشغول شمردن پولها و دادنشان به مسئول باجه هستم که صدایی با لهجه کشیده اصفهانی غلیظ می گوید :

آتقیییییییییی!

برمی گردم . صاحب صدا با دوربینی در دست، دارد از من فیلم می گیرد . می گویم : شما ؟

پاسخ ِ "نخود"، پایان همه سؤالاتی است که در این دو سه هفته در گودر داشته ام . سؤالاتی که بعضاً موجب نشاط کسانی شده است که از سر کار رفتن من حسابی سر کیف شده اند .

خب حالا می فهمم همه آن کامنتها، چه نسبتی با واقعیت داشته اند بخصوص با رفیقی به نام "مهدی خانعلی زاده"!

پولها را که می شمارم و نویی اسکناسها را که می بیند می گوید : آتقیییی ! می خوای عیدی بدی؟

**

نمک می گوید : می دونی چه کسی با ما همراه است ؟ از لحنش معلوم می شود که این شخص باید کسی باشد که موجب تعجب بشود ، می پرسم : کی ؟ می گوید : خانوم توحید لو . می گویم : جدی ؟ با کاروان ما می آید ؟ می گوید : بله ، ولی در یک گروه دیگر . می گویم : کوش ؟ می گوید برگرد پشت سرت روی صندلی نشسته است . برمی گردم اما تمام صندلیها در تسخیر خانومهاست و تشخیص خانوم توحید لو با عکسی که ماهها پیش در وبلاگش دیده بودم و یادم نمانده خیلی سخت است ؛ توضیح موقعیت جغرافیایی خانوم توحید لو را می دهد اما من که نمی توانم چشم بیندازم توی صف خانومهایی که نشسته اند تا ایشان را تشخیص بدهم . از خیرش می گذرم .

می گوید : ظاهراً نگران است که نتواند از مرز بگذرد و می ترسد ممنوع الخروج باشد . می گویم : مگر آزاد نشده ؟ خب دلیلی برای ممنوع الخروج شدنش وجود ندارد . می گوید : فکر می کنم با قید وثیقه آزاد باشد . توی دلم دعا می کنم بیاید.

**

از باجه تأیید مندرجات گذرنامه و تطبیق آنها با خودمان رد می شویم و پس از دو سه بار در آوردن ساعت و کمربند و چک الکترونیکی ساکها و ... به سالن نهایی می رویم در حالی که ساعت چند دقیقه از 6 بامداد گذشته است . در سالن هیچ کسی نیست و کمی نگران می شوم . با عمه خانوم که ماشاء الله چابکتر از من است می دویم و از راهروهای تعبیه شده می گذریم و سوار اتوبوسها می شویم و پای پلکان هواپیما پیاده می شویم . خوشبختانه خانوم توحید لو و همسرش هم آمده اند .

همه چهره ها بشاش و خوشحال است . جوانترها از پله ها که بالا می روند و دوربین نخود را که می بینند دستی برای فرودگاه تکان می دهند و می گویند : خدا حافظ ایران !

پنجشنبه ٢٠ امرداد ۱۳٩٠ساعت ۱٢:۱۸ ‎ب.ظ توسط تقی دژاکام نظرات ()

1-  به یکی از مراکزی که نشانیش را در مسجد به ما داده اند می روم تا واکسنهای مربوط به سفرهای خارجی را بزنم . به محض ورود به مرکزی که نزدیک بیمارستان طرفه است ، خانم مسئول کاغذی به دستم می دهد تا دو مبلغ روی هم 245 هزار ریال را به دو حساب در بانک ملت بریزم . می گوید : از همین امروز گران شده وگرنه 14 هزار تومان بود! من که البته خبری از قیمت قبلی نداشتم برای همین کمی تعجب می کنم . می پرسم نمی شود همین جا کارت بکشم ؟ می گوید نه ؛ حتماً باید بروید بانک ملت و فیش آن را بیاورید.

تا دروازه شمیران می روم و پول را واریز می کنم و خدمت خانوم مربوطه می رسم و ایشان هم سه سوته، دو واکسن به من می زند و خلاص !

حدود ظهر می رسم کیهان . زنگ می زنم به عمه خانوم ببینم چی کار کرده . می گوید همان اول صبح ساعت هشت هر دو واکسن را زده است . تمام کارهایش را با همین اشتیاق انجام می دهد . البته یک نوع ژن مربوط به نظم دقیق هم در او و برادر بزرگوارش وجود دارد که گاهی البته کفر آدم را در می آورد!

2-  همیشه تأکید دارم مواقع سفر،حتماً موضوع را به آقای شریعتمداری بگویم بیشتر برای دعای سفری که در گوش آدم می خواند . حتی وقتی از خانه تصمیم به سفری فوری می گیرم به ایشان زنگ می زنم و او پشت تلفن دعای سفر در گوشم می خواند و جالب اینکه می گوید : حالا گوشی را بگذار به آن یکی گوشَت . این بار هم همین کار را می کند . در اطاق سرپرستی روزنامه ، دعای سفر را می خواند و التماس دعای محکمی می گوید و از سفرهای کربلای فرزند دانشجویش( اگر اشتباه نکنم ابوالفضل) که گاهی با پای پیاده مسیر دو شهر عراق را طی می کند می گوید . یک حلالیت طلبی هم بابت استفاده گاه به گاه از رایانه کیهان و گودر بازی و وبلاگ به روز کردنهایم می کنم و ایشان هم با بزرگواری سکوت می کند !

3-  از بچه های تحریریه و بخصوص سرویس هم خداحافظی می کنم . در سرویس معارف یا همان مقالات ِ سابق ، مهرداد آزاد - دوست همیشه نکته سنج و نکته گویمان - مرا کناری می کشد و آهسته تذکری اخلاقی به من می دهد . می گوید : همه چیز تو خوب است اما این اشکالی که داری تمام آن خوبیهایت را از بین می برد . خودم هم تأیید می کنم و می گویم دعا کن امام حسین این مشکل و نقطه ضعف بزرگ مرا برطرف کند .

مهرداد از جمله دوستانی است که همیشه مرا به یاد این حدیث شریف امام صادق «ع» می اندازد که : اَحَبّ اخوانی اِلَیَّ مَن اَهدی اِلَیَّ عُیوبی (بهترین دوستان من آنانی هستند که اشکالات مرا به من هدیه کنند) و این حدیث دیگر که : اَلمُؤمِنُ مِرآتُ المُؤمِن( مؤمن آینه مؤمن است ).

راستش این اشکال بزرگی که مهرداد گفت ، خودم را هم بشدت آزار می دهد و هر چه تلاش می کنم این صفت نامطلوب را از خودم دور کنم نمی توانم . واقعاً قصد می کنم که اگر پایم به حرم آقا باز شد ، توفیق بخواهم این رفتار را ترک کنم و در عین حال به دوستانی چون مهرداد آزاد افتخار می کنم .همیشه گفته ام یکی از سه نعمت بسیار بزرگی که خداوند به من داده است و از او می خواهم این نعمت را هیچ گاه از من نگیرد دوستان خوب و بسیار خوبی است که نصیب من کرده است که نمونه اش را کم دیده ام .

4- تلفنی از چند تن از اقوام و دوستان خداحافظی می کنم . خاله جون خیلی التماس دعا می گوید و یاد آور می شود کاش مامان را هم با خودت می بردی. توضیح می دهم که اول به ایشان گفتم اما به خاطر مقدمات مراسم علی نتوانست بیاید. خاله می گوید : کاش بیشتر اصرار کرده بودی ! و من به هم می ریزم ...

5- پنجشنبه یا جمعه شب به آقای سالار زنگ می زنم که بالاخره شنبه ساعت چند و کجای ترمینال غرب باشیم ؟ نفس نفس می زند و معلوم است بشدت درگیر کارهای سفر است . تند تند می گوید : متأسفانه کارهای ویزا جور نشده اما لطفاً خیلی فوری نفری صد هزار تومن دیگر واریز کنید تا روز دوشنبه هوایی به بغداد برویم . هم خوشحال می شوم و هم ناراحت : الان که هیچ بانکی باز نیست که پول واریز کنیم ؟ شماره کارتی می فرستد و می گوید به همین شماره ارسال کنید . و اضافه می کند : البته سفر هوایی تقریبا هفتصد هزار تومن می شود اما بخشی از آن را از یک منبع تأمین کرده ایم . بعد صدای کسی که از یک آیفون جواب می دهد می آید و سالار که می گوید : از طرف آقای احسانبخش خدمت رسیده ام و خداحافظی کرده و نکرده ارتباطمان قطع می شود . معلوم است بار سنگینی از کارهای مقدماتی سفر به دوش آقای سالار  است .

فوری به یک عابر بانک می روم و دویست تومان از طرف خودم و عمه خانوم واریز می کنم و خبرش را هم می دهم تا خیال سالار کاروان ما راحت باشد . بعد به عمه خانوم خبر می دهم و می فهمم که دختر عمه بهجت برای دیدن مادرش پیش از سفر،  به ایران آمده است . برای دیدنش به منزل عمه خانوم می رویم و او هم کلی حرف و خاطره تعریف می کند و می گوید من از همان آلمان بلیط یکشنبه صبح برای مشهد گرفته بودم تا بعد از دیدن مامان، به پابوس امام رضا بروم اما این تغییر برنامه شما ، کار مرا خراب کرد و برگشتن هم نمی توانم شما را ببینم چون صبح دوشنبه بعد برای فرانکفورت بلیط برگشت گرفته ام . با این حال از هوایی شدن سفر بسیار بسیار خوشحال است بیشتر برای اینکه در این گرمای شدید ، مادرش در معطل شدنهای زیاد مرز زمینی، اذیت نمی شود.

6- پیامکی خبر می دهند که برای راحتی بچه ها ، رأس ساعت یک بعد از نیمه شب دوشنبه ، دو دستگاه اتوبوس ولوو در ابتدای خیابان آزادی برای حرکت به سمت فرودگاه امام خمینی تعبیه کرده اند . پرواز ساعت پنج صبح است و ما باید دو سه ساعت زودتر آنجا باشیم .

من اما برای رساندن مطالب مجله پاسدار اسلام  ، دو روز آخر را شبانه روز پای دستگاه نشسته ام . تا کمی کارها رو به تمام شدن می رود ، خانوم کاووسی یک فایل دیگر می فرستد و همین طور تا درست ساعت دوازده و خرده ای بعد از نیمه شب دوشنبه از پشت کامپیوتر تکان نمی خورم. کارها را یک بار دیگر یک کاسه می کنم و به نشانی حاج آقا رحیمیان و مسئول دفتر و ... می فرستم تا خیالم کاملاٌ راحت باشد .

7- ساعت دو نیمه شب آژانس می گیرم و دنبال عمه خانوم می روم . بهجت مصر است که تا فرودگاه بیاید . مانع می شوم و می گویم شما حداکثر تا در ورودی می توانی بیایی و بعد باید تنهایی در این نیمه شب برگردی . آینه و قرآن می گیرد و به هر کداممان شاخه کوچکی گل مریم می دهد و پشت سرمان آب می پاشد. تاکسی به سمت فرودگاه امام حرکت می کند در حالی که ذکر از لبهای عمه خانوم قطع نمی شود ...

دوشنبه ۱٧ امرداد ۱۳٩٠ساعت ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ توسط تقی دژاکام نظرات ()

عکس از : محمد دهقانی

خانوم توحید لو گفت : اگر این عکس منتشر بشود کیهان شما را اخراج می کند. 

گفتم : ولی من فکر می کنم دوستان سبزتان شما را بلاک کنند که با یک کیهانی عکس یادگاری انداختید ! 

شما چه فکر می کنید؟

یکشنبه ۱٦ امرداد ۱۳٩٠ساعت ۱۱:٠۳ ‎ب.ظ توسط تقی دژاکام نظرات ()

می خواهم از پای دستگاه پا شوم به همین خاطر سوکت تلفن و اینترنت را جا به جا می کنم . شاید به دقیقه نمی کشد که تلفن زنگ می زند.

- آقای دژاکام ؟

- بله . خودم هستم .

- پلاک خانه شما چند است ؟

- 10 قربان . چطور مگه ؟

پستچی است اما از اداره پست زنگ می زند . می گوید دیروز آمده اما پلاک را 12 نوشته بودند . می گوید کی هستید که بیایم گذرنامه تان را تحویل بدهم ؟

خب غیر از ذوق زدگی چه انتظاری از کسی دارید که دو هفته اخیرش را در نا امیدی گذرانده است ؟ می گویم همین الان هستم . می گوید نه ؛ فردا همین موقع می آیم .

می آید و پاکت را تحویل می دهد . همان جا دم در ، آن را باز می کنم می بینم خود ِ خودش است . یعنی من کربلایی شدم ؟ (راستی اگر سوکت ها را جا به جا نکرده بودم )!

 

از روز تحویل مدارک تا امروز که گذرنامه جدیدم را دریافت کردم به پانزده روز نکشید در حالی که اگر 20 روزه هم می آمد من راهی نبودم .

 

فوری به آقای سالار زنگ می زنم . نشانی دفتر شرکت همراهان طواف را در خیابان سهروردی می دهد و من پس از گرفتن یک سری کپی از صفحات گذرنامه ، به آنجا می روم و به پسر جوانی که آنجاست تحویلش می دهم .

 

دو سه روز بعد ، سر موضوعی به آقای سالاری زنگ می زنم که می پرسد : جلسه چهارشنبه که هستید ؟ می پرسم کدام جلسه ؟ معلوم می شود باز هم پیامکش به دستم نرسیده . توضیح می دهد که چهارشنبه 22  تیرماه جلسه ای هست که همه شرکت کنندگان در اردو باید در آن شرکت کنند تا توضیحات کامل درباره سفر و زمان و مکان حرکت و چیزهایی که لازم است آورده شوند داده شود .

 

پیامک را دوباره می فرستد :

 

آدرس جلسه فردا : میدان توحید ، خ نصرت غربی ، انتهای خ احمد بیگ ، مسجد توحید. 

 

مشکل اینجاست که ساعت سه بعدازظهر اوج کار خبری ما در روزنامه است . با این حال موتوری می گیرم و به آدرسی که داده است می روم . خیابان نصرت را از سر تا به ته دو بار می رویم و بر می گردیم اما چنان کوچه ای پیدا نمی کنیم .

 

از یک مغازه دار می پرسیم او هم نمی داند . اما تا اسم مسجد  را می آوریم کوچه را می شناسد ولی می گوید اسمش احمد بیگ نیست و مثلا شهید مراد بیگ است !

 

سر موقع به مسجد می رسم اما می گویند یکی دو ساعت زود آمده ایم . فکر می کنم اگر همه ما حزب اللهی ها مثل امام یا شهید بهشتی بودیم که همگان ساعتهایشان را با حرکتهایشان تنظیم می کردند این همه وقت تلف شده آن هم در این شهری که از جایی به جایی رفتنش دو ساعت طول می کشد و آن هم در زیر این گرمای طاقتسوز نداشتیم . از زیر گرمای شدید تابستانی هوا در حالی که غرق عرق هستم ، خنکای سالن خلوت آن مسجد مرا می گیرد و توی یکی از صندلیهای سالن فرو می روم . 

 

عکس : اثر سید سعید حسن زاده

 

یک ربع - نیم ساعت بعد در میان کسان ناشناسی که مرتب وارد سالن می شوند، هابیل را می بینم و کنار هم می نشینیم . معلوم می شود این جلسه برای حدود پنج شش شرکتی است که زائر به عتبات می برند. هابیل ، یک عکاس را که این طرف و آنطرف می رود نشانم می دهد و می گوید این همان « آ سد سعید » فرند فید و گودر است . بعد آقای سالار را نشانم می دهد . جوان پر انرژیی که او هم این طرف و آنطرف می رود و اصلاً فکر نمی کردم این شکلی باشد . فکر می کردم یک مرد جا افتاده و کمی چاق باشد .

 

مراسم بیشتر به خوشامد گویی و سپس سخنرانی کسالت آور یک روحانی می گذرد . اما پس از آن یکی از مسئولان حج و زیارت بخش عتبات که با پیشوند "دکتر" از او یاد می کنند شروع به صحبت می کند و آنقدر صمیمی و دلنشین از مواقف این سفر می گوید به نوعی برای هر موقف، روضه ای ، که همانجا خودم را در حرمهای مطهر عراق می بینم . بخصوص وقتی از حرم مطهر سید الشهدا می گوید و اینکه هر حاجتی زیر قبه مبارک حرمش مستجاب است . بعد  توضیح می دهد برای اینکه بدانید قبه دقیقاً کجاست محل اتصال ضریح حضرت علی اکبر "ع" و امام حسین "ع" چه از قسمت زنانه و چه مردانه ، درست زیر قبه مبارک حرم قرار گرفته است . آنجا دعا کنید و از جمله یادمان داد که در آنجا بگوییم :

 

« اللهم انی اسئلک العود ، ثم العود ،ثم العود ...» (خدایا ! می خواهم باز هم به اینجا برگردم )تا زمانی که نفسمان بند بیاید .

 

بعد از پایان مراسم ،با آسد سعید و آقای سالار سلام و علیک می کنیم . قرار می شود ساعت هشت صبح روز شنبه 25 تیرماه در پایانه مسافربری آزادی باشیم . محل دقیقترش را قرار می شود خبر بدهند.

 

در داخل مسجد ، فروشگاه موقتی زده اند که کیف و ملحفه و حوله و وسایل چنین سفری را می فروشند و من دو سری برای خودم و عمه خانوم می خرم و بیرون می آیم . گرمای شدید هوا و کیف سنگین دستم و وسایلی که خریده ام ،نای راه رفتن را از من می گیرند . تاکسی ها هم که قربانشان بروم نمی ایستند . یک موتوری می گیرم و یکراست می روم خانه عمه خانوم تا آدرس مراکز واکسن زدن و موارد دیگر را به او بگویم .

*

عمه خانوم خبر می دهد که بهجت - دخترش - به خاطر او شب شنبه از آلمان خودش را می رساند تا مادرش را قبل از سفر ببیند و درست روز برگشتن ما هم به ماینز برمی گردد.

شنبه ۱٥ امرداد ۱۳٩٠ساعت ٩:٥٦ ‎ق.ظ توسط تقی دژاکام نظرات ()

حاج سالار این ور و آن ور می دود و دسته عزاداری را به مسیر اصلی هدایت می کند . جلوتر از همه عَلَمی است که نمی دانم چه کسی آن را حمل می کند اما به فاصله ده دوازده متر، همراهان سفر کربلا هستند که دارند بار دیگر از انتهای همین دسته عزاداری ابا عبدالله عازم عتبات می شوند. حاج سالار بین آن علم و همراهان سفر در تکاپوست .

*

درست تا دو روز پیش تمام خوابهایم- بدون استثنا- به  سفر و حرمهای حضرات معصومین "ع" اختصاص داشت . نمی دانم چه شد که این دو روز دیگر خواب آنجاها را ندیدم و یا دیدم و به یادم نماند . اما امروز عصر باز هم حاج سالار جلودار شد و ما را به آنجا برد . شاید هم این خواب به خاطر بازنشر مطلب " هر که دارد هوس کرب و بلا"ی حامد احسانبخش باشد که دوباره همه را هوایی کرده است .

پ . ن : فکر نمی کنم کسی از همراهان سفر ، شبهای قدر امسال چیزی بجز تکرار این هشت روز را بخواهد . مطمئنم ...

جمعه ۱٤ امرداد ۱۳٩٠ساعت ۱:٤۳ ‎ق.ظ توسط تقی دژاکام نظرات ()

توی میدانگاهی سر کوچه از کسی می پرسم که نزدیکترین مرکز پلیس + 10 کجاست و او می گوید : همین سر چهار راه قنات .

- سر همین چهار راه ؟!

درست سر چهار راه یعنی در صد قدمی منزل ، از پله ها بالا می روم . ظاهراً نیازی هم به اداره پست نیست زیرا مدارک مربوط به آنجا را هم در همین جا عرضه می کنند. تمام کارهای مربوط به گذرنامه و بانک و ... حداکثر یک ساعته تمام می شود و من یادم می آید از دوره های قبلی که برای همین کار چه والذاریاتی داشتیم در رفتن چند باره به خیابان پاتریس لومومبا و تهیه مدارک و بانک و ...

به خانمی که مدارک را از من تحویل می گیرد می گویم : کی آماده می شود ؟

- تا قبل از تابستان حدود 20 روز . اما چون سفرها شروع شده ممکن است بیشتر از اینها طول بکشد .

تقریباً مطمئنم که کربلایی بشو نیستم .برای تجدید گواهینامه رانندگی که گفتند یک هفته تا ده روز بعد دم در منزل تحویل می دهند از 23 اردیبهشت تاکنون معطل مانده ام ، این را که از همان اول می گویند بیش از 20 روز ! تمام طول مسیر را به این فکر می کنم که این بار چه دسته گلی به آب داده ام که این توفیق  از من سلب شده است  .

***

آقای سالار که باید آدم جدیی باشد مرتب پیامک می زند که مدارک را تحویل بدهیم . به او زنگ می زنم و می گویم کدام مدارک ؟ می گوید همان ها که پیامک کرده ام . می گویم من از شما پیامکی دریافت نکرده ام . می گوید امکان ندارد ؛ برای همه فرستاده ایم . می گویم در هر صورت برای من نیامده است . دوباره زحمت بکشید.

با نا امیدی مدارک خودم را بدون گذرنامه البته ، آماده می کنم . می روم سراغ عمه خانوم . عمه خانوم اشتیاق خاصی دارد توصیف نشدنی . همه مدارکش را می گیرم . می گوید کی می رویم ؟ ظاهراً 25 تیرماه از تهران حرکت می کنیم و فردایش از مرز مهران به عراق می رویم و ان شاء الله شب نیمه شعبان در حرم مطهر امام حسین "ع" هستیم . عمه خانوم از فضیلت زیارت امام حسین در شب نیمه شعبان می گوید و دل مرا می سوزاند .

***

بنا بر اصرار آقای سالار ، صبح زود فردا به نشانیی که داده است می روم تا مدارک را تحویل بدهم . از پله ها که بالا می روم محمد صالح مفتاح و هابیل را می بینم و ذوق می کنم . خوش و بشی و کمی درباره سفر و اینکه چه کسانی همسفرمان هستند و فهرستی که جلویم می گذارند و من بجز یکی دو نفرشان را نمی شناسم . از بس در این محیط گودر همه با اسامی مستعار جنگ می کنند ! شناختن آنها از روی نام و نام خانوادگی واقعی شان تقریباً غیر ممکن است.

پنجشنبه ۱۳ امرداد ۱۳٩٠ساعت ۱٢:٤٠ ‎ب.ظ توسط تقی دژاکام نظرات ()

- خوب مامان ! می تونی وسایلتو جمع کنی با هم بریم کربلا .

مامان خیلی خوشحال می شود اما آمادگی‌اش را ندارد . او مشغول آخرین کارهایی است که یک مادر برای مقدمه ازدواج فرزندش می کند به همین دلیل علی رغم میلش، سهمیه اش را واگذار می کند به خودم تا کس دیگری را به جای او همراه ببرم.

زنگ می زنم به عمه خانوم . عمه خانوم یکی دو سالی بود که از من قول گرفته بود تا هر وقت قصد زیارت کربلا  کردم او را هم با خودم ببرم . از کیهان به او زنگ می زنم . گوشی را که بر می دارد و توضیح که می دهم ، فوری استقبال می کند آن هم چه استقبالی ! می گوید چه کار باید بکنم ؟ می گویم فعلاً مبلغ پانصد هزار تومان به حساب سیبای آقایی به  نام منصوریه بریز تا من بیایم فیشش را از شما بگیرم . می پرسم : گذرنامه داری که ؟ می گوید : بله ، و یکی دو سال دیگر هم اعتبار دارد .

من هم که خیالم راحت است گذرنامه ام تا حدود مهرماه امسال معتبر است .

عمه خانوم فردا خبر می دهد که ساعت هشت صبح پول را واریز کرده است . معلوم است که همراه واقعی من خود خودش است چرا که من خودم هنوز پول را واریز نکرده ام .

من هم پول  را واریز می کنم . حالا دیگر دو نفر از سی و پنج نفری که اتوبوس زائران وبلاگ نویس کربلا را تشکیل می دهند معلوم شده است . اما بقیه همراهان چه کسانی هستند ؟

این چند روز را به کارهای عقب مانده منزل جدید می پردازم و رفع عیوبی مثل تلفن و بدهی های قبلی و ... خانه هنوز تا بقیه پولش را جور نکنیم به اسم ما نمی شود اما صاحبخانه لطف می کند برای اینکه بتوانم خط اینترنت پر سرعت بگیرم یک روز وقت می گذارد و برای به نام کردن سند تلفن به مخابرات منطقه می آید . یک مقدار بدهی به صاحبخانه قبلی در شهرک محلاتی هم هست که مربوط می شود به حق شارژ و ... سعی می کنم به کسی بدهی نداشته باشم و خیالم در این سفر راحت باشد . قسطهای مربوط به این ماه و ماه آینده را هم می پردازم که دیگر کفگیر به ته دیگ می خورد .

***

نشسته ام برای خودم گودر می کنم که به ذهنم می رسد یک  بار دیگر گذرنامه ام را چک کنم . کیف مدارک را می آورم و گذرنامه ام را پیدا می کنم . با لبخند ورقش می زنم و صفحات پر شده آن را یک بار دیگر نگاه می کنم . سر آخر نگاهی هم به زمان اعتبار آن می اندازم . در جا خشکم می زند : پانزدهم بهمن ماه 1389 اعتبار گذرنامه تمام شده است !

یعنی چه ؟ چرا باید من چنین بی احتیاطی بزرگی کرده باشم ؟ چرا فکر می کردم تا مهر و آبان امسال هنوز اعتبار دارد ؟ این یعنی امام حسین ، دست رد به سینه نا محرم زده است ؟

در جا زنگ می زنم به آقای سالار که ظاهراً زحمات کارهای اجرایی سفر با ایشان است . نوعی احساس تأسف در لحن اوست اما مرا نا امید نمی کند . می گوید : آقای دژاکام ! لطفا ً همین فردا اول وقت برای تمدید گذرنامه اقدام کن ، حتی به وسط روز هم نینداز همان اول وقت اقدام کن .

می پرسم : چقدر طول می کشد گذرنامه آماده شود ؟ می گوید : معمولاً یک هفته اما این ایام ممکن است تا بیست روز هم زمان  ببرد . اما شما فوراً اقدام کن .

تقریباً مطمئن شده ام که از این سفر باز مانده ام .اشکم در آمده است اما همزمان  پیش خودم خنده ام هم گرفته است : من از این سفر مانده ام اما عمه خانوم می رود ! راستی خنده دار نیست ؟

چهارشنبه ۱٢ امرداد ۱۳٩٠ساعت ۱:٠٤ ‎ق.ظ توسط تقی دژاکام نظرات ()

1- هنوز دوران جنگ بود و شعارهای رزمندگان درباره کربلا و ... روی در و دیوار و توی صدا و سیما پر بود. در همین هنگامه ها بود که خانوم جون - خدا بیامرز - از دو بار مشرف شدنش به حج می گفت و فوراً افتخارش را کامل می کرد که : ننه ! ولی اون سه باری که کربلا رفتم چیز دیگه ای بود . کمتر می شد یاد کربلا رفتنش بکند و اشکش جاری نشود. توی همین گریه کردنهایش بود که  هر بار  این جمله را که امروز خیلی رایج است تکرار می کرد  : اذن دخول حرم سید الشهدا اشکه ؛ تا اشکت نیاد یعنی اجازه ورود نداده اند .

2- نمی دانم این حرف را که خانوم جون به نقل از آقای «می گویند » نقل می کرد واقعاً مستند بوده است یا نه . بعدها که این را از خانومهای دیگر فامیل می شنیدم فکر کردم شاید این حرف من در آوردی خانومهاست که کسی کمکشان کند ! آن حرف هم این بود که هر کس آخر غذا ، سفره را پاک کند به کربلا می رود . من البته همیشه تأکید داشتم که آخر هر غذا - چه در خانه خودمان و چه در میهمانیها - سفره را پاک کنم و البته طمعی هم به کربلا رفتن که شاید با نوعی نا امیدی مفرط هم همراه بود داشتم تا اینکه دو سه سال پس از پذیرش قطعنامه ، خدا توفیق داد تا با اولین گروهی که به طور رسمی و با ویزای سفارت عراق در ایران به آن کشور سفر می کرد به همراه یک گروه از خبرنگاران و به دعوت صدام حسین به زیارت عتبات عالیات برویم ؛ سفری خاطره انگیز که کسانی چون رضا برجی و نادر طالب زاده و سعید لیلاز و دوازده سیزده نفر دیگر هم بودند .

خب حالا من به آن عبارت مجعول یا بهتر بگویم مجهول ، ایمان بیشتری آورده بودم و سفره ها را با دقت و وسواس بیشتری پاک می کردم تا اینکه درست پنج سال پیش در ماه مبارک رمضان و در ایام شهادت مولا امیر المؤمنین به همراه مریم و یکی از خبرنگاران کیهان و همسر و فرزند کوچکش - پنج نفری - به مرز مهران رفتیم و با یک تاکسی یکراست رفتیم نجف اشرف و بعدش کربلا و سه روز بعد برگشتیم !

3- شبهای قدر سال گذشته از خدا خواسته بودم سال تقدیری آینده ام را مانند سال 85 برایم رقم بزند که در آن هم حج بود و هم عتبات و هم سوریه و هم لبنان و هم سه چهار تا مشهد مقدس . خدا انصافاً این حاجت مرا برآورده کرد و از بعثه برای ایام حج از من درخواست همکاری کردند اما کار خطای بزرگی که بعضی از بچه های گودر از آن خبر دارند باعث شد چند روز بعد ، تماس بگیرند و به بهانه مخالفت مسئولان کیهان ، عذرم را بخواهند . من که می دانستم بین خودم و خدا چه گذشته است و مسئولان کیهان خیلی در قضیه های زیارت تصمیمگیر اصلی نیستند ! فوراً رفتم به دنبال جبران آن خطا ولی دیگر خیلی دیر شده بود . با این حال چندین سفر زیارتی مشهد و زیارت امام حسین «ع» در ماه شعبان و ... را به هر خواهش و التماسی بود از خدا و واسطه های خوبی چون امام رضا و حضرت معصومه و با دعای پدر و مادرم گرفتم .

به همین دلیل بود که وقتی آن روز که خیلی تصادفی زودتر از وقت کاری به کیهان رسیده بودم و داشتم گودر می کردم ، آن خوراک ( فید ) حامد احسانبخش را دیدم ، فوراً کلیک کردم و اسمم را نوشتم ...

ادامه دارد

دوشنبه ۱٠ امرداد ۱۳٩٠ساعت ۱۱:۱٩ ‎ب.ظ توسط تقی دژاکام نظرات ()

تا دل هرزه گردِ من

رفت به چین ِ زلف او

زان سفر ِ دراز خود

عزم وطن نمی کند

   نمی کند

      نمی کند

         ...

  

پ . ن 1 : امام رضای مهربان و بانو فاطمه معصومه ! ممنونم .

‌پ . ن 2 : برای همه دوستان عزیزی که در گودر و وبلاگ کامنت عمومی و خصوصی گذاشته بودند و کسانی که پیامک زده بودند ، مشخصاً با ذکر همان خواسته هایشان ، دعا کردم  و خیلی امیدوارم که ان شاء الله همگی حاجت روا باشیم نه به خاطر دعاکننده که خود روسیاه است بلکه برای کرم و فضل و بزرگواری امامانی که به پابوسشان رفتیم و پذیراییمان کردند.

پ . ن 3: مدتهاست سفرنامه ننوشته ام . این بار اما از بس لحظه لحظه این سفر معنوی ، جای نوشتن دارد به امید خدا چیز مفصلی خواهم نوشت . خدا را چه دیده اید شاید جایزه بهترین سفرنامه این ده روزه که یک زیارت عمره مفرده است نصیبم شد !

مرتبط:

برخی از دلنوشته ها و تصاویر این سفر خاطره انگیز را بجز در وبلاگهای شخصی دوستان، می توانید در « از بلاگ تا کربلا » ببینید و بخوانید.

سه‌شنبه ٤ امرداد ۱۳٩٠ساعت ۱۱:۱۱ ‎ق.ظ توسط تقی دژاکام نظرات ()